شوق مسافرت دارم. مثلِ کودکی که برای اول بار می خواهد برود مسافرت. حالِ تنم خوش نیست. داغم. سرماخوردگی و شاید تب. شوق اما خانه کرده توی دلم. بدنم استراحت می طلبد و دلم حمامِ آبِ داغ.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر