می روم تمرینِ گروهِ کر. آخرش طبقِ معمول آماده
شدن ام و بیرون رفتنم آنقدر طول می کشد که تقریبا همه رفته اند. رهبرِ گروه خطاب
به سه چهار نفری که مانده اند می گوید چندتا بلیطِ کارنگی هال دارد اگر می خواهیم.
من زود می گویم می خواهم. دو تا می گیرم ازش. بلیط ها برای فرداست. به رفیقک می
گویم دو تا بلیط دارم. می گوید داری دعوتم می کنی. خنده ام می گیرد. خوب معلوم
است. خوشحالم. روزِ خوبی داشته ام. ورزش هم کرده ام. آواز هم خوانده ام. فردا هم
که برای اولین بار می روم کارنگی هال. خوشم. همین.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر