ادویه یک سرِ قاشق اش مزه ی غذا را زیر و رو می کند. در زندگی هم یک چیزهایی هست که بزرگترند از آنچه به نظر می آیند. مثلا حسی از جریانِ زندگی که در آشپزی هست. مهم نیست چه غذایی درست می کنی. نفسِ عملِ آشپزی به زندگی شور و نشاط می دهد، یک جور آرامش. انگار که می ایستی روبه روی تمامِ چیزهایی که دارند بهت فشار می آورند و ازت زمان و انرژی می خواهند، توی چشمشان خیره نگاه می کنی و با پوزخندی روی لب بهشان می گویی که خب. آرام بگیرید یک مدت. نوبتِ فراغت است. بعد همه چیز را بگذاری کنار، ذهنت را از همه شان خالی کنی و بروی و غرق شوی در عطرها و طعم ها. آماده که شد با لذت غذای گرم بخوری و باقی اش را بگذاری برای فردا ناهار در دانشگاه. بعد ببینی از آن همه نگرانی و دلهره ی امروز سرِ کلاس که حتی واداشته بودت که ابلهانه بگردی که با چه نمره ای می شود یک درس را پاس کرد و حساب و کتابِ معدل در بدترین حالت، فقط خنده ی شرمگینی مانده که چه طور زندگی ات را گره زده بودی به یک عدد.
خانه ام آرام آرام مأنوس می شود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر