۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

صد و هفتاد و هشت

اسباب کشی را به هر ضرب و زور که بود از سر گذراندم. یک اشتباهاتی هست که جبران شان طول می کشد. درد اما به محو می شود در گرمای زندگی. خانه هنوز خالی است. با این حال زندگی هست و جاهای خالی را پر می کند. هنوز پرده آویزان نکرده ام و کنار پنجره که دراز می کشم آسمان می ریزد توی چشم هام. پنجره رو به شرق است و صبح آفتاب به چه قشنگی می ریزد توی خانه.


در این عریانیِ فضا جادویی هست که نفوذ می کند در نفسم. توی رگ هام. می چرخد در تنم، ذهنم.

هنوز خسته ام و خواب آلود. کوتاه تر از آن شد که می خواستم. زندگی می چرخد و می چرخم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر