اندوه می آید خانه می کند در دلم وقتی سیرِ قهقرایی ام را می بینم. به یک جمله خواب از چشمانم می رباید. من می مانم و اندوه و سکوت و اشک که می آید و می رود. تنهایی خوبی اش است که آدم را وا می دارد که یاد بگیرد اشک هاش را به پشتِ دست پاک کند، دماغش را بالا بکشد و تکانی بدهد به تنش که خوب، بس است دیگر. حالا چه می شود کرد؟
می روم مسافرت. نیاز به تنفس دارم. نیاز به هوای تازه. نیاز به نبودن. جایی دیگر بودن. می روم برای چند روز. می خواستم اسباب کشی را یکسره کنم. برای اولین بار در عمرم نیاز به گواهینامه ی رانندگی را حس کردم. این نشد. به جاش مسافرت می روم. زندگی در من ریشه دارتر از آن است که به این آسانی وابدهم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر