تنم که خسته است و لپتاپم از خودم هم خسته تر. هر آن ممکن است خاموش شود و شارژر را هم در دانشگاه جا گذاشته ام. کارنگی هال عالی بود. موسیقیِ محشر و عزیزکی که سرم را می گذاشتم روی شانه اش تا به گردنم استراحت بدهم.
تمامش کنم تا لپتاپ نمرده و من نیز.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر