۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

صد و هفتاد و چهار

نشسته ام پشتِ میز. آزمایشگاه خالی است. خواب آلوده ام. هنوز ضعف برم زود چیره می شود. با این حال چیزی درونم می جنبد. شاید اثر حرفی که همین جوری یکهو بهم گفت که اینجور که تو کار می کنی انگار تداوم و درازمدت بودنِ کار را پشتِ گوش انداخته ای. انگشت گذاشت روی نقطه ای که این هم وقت عامدانه تظاهر می کردم ندیده ام اش. خیال می کرد حرف تازه ای زده. غصه خورد که شاید حرفش دلم را شکسته باشد. شکستم. نه از حرفش که از ضعفم. خودش را ملامت کرد. نمی دانستم چه طور بگویم اش که خوشحالم. که هنوز آن قدر ضعیف نشده ام که نبینم دوستیِ یک رنگی را که توی حرفش هست.

امروز هی یاد حرف ها مان می افتم. در خواب و بیداری هام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر