یک وقت هایی هم هست که تنِ آدم مریض است. اما دلش شاد است. مثل این است که پرنده بال هاش را باز گرده باشد که بپرد اما اسیرِ تنگنای قفسی شده باشد. استراحت و امید. برنامه ی امشبم همین است: استراحت و امید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر