صبح پیش از طلوع می خواست برود بیرون. بیدار شدم. گفتم 3 دقیقه مجال بده همراهت می آیم پیاده روی. نمِ باران و خیابان هایی که انگار تماما مالِ ما بود. سکوت و صدای پرنده ای در تاریکی. گپ و گفتی بی هدف. از آن جنس که حرف می زنیم برای حرف زدن فقط. دنبالِ چیزی نمی گردیم و با این وجود سراسر کشف و شهودند همین گپ های بی هدف. می گویدم که یک روز باید خیابانِ پنجم را از پایین تا بالا پیاده گز کنیم. دلم پر از شوق می شود. می گویم یا شاید برادوی*. یادم می افتم به رویایی که داشتم. رویایی که بدل خواهد شد به خاطره ای.
*Broadway

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر