امروز تولد دوستی بود. پیغام دادم اش که تولدت مبارک. کمی حرف زدیم. گفت که دوستان برای اش جشن تولد غیابی گرفته اند. بهش گفتم محبوبیت ات بالاست. خوشحال بود. بعد من با خودم فکر کردم که رفاقت علف خرس نیست. که راحت واداده ام. که راحت از کف داده ام. با این حال حسی درونم هست که نمی گذاردم دست و پا بزنم. یک جور رهایی و بی قیدی. حتی از این هم فراتر می رود حس ام. می رود با طعنه ای، چنگ می زند به خاطراتم. می آوردشان بالا، زیر نور، تکان شان می دهد. غبار می شوند. از زیر غبارها اما گاهی رگه هایی پدیدار می شود. رگه هایی ماندگار. عمیق. آین ها را که می بیند طعنه از نگاه اش، نگاه آن پاره ی من که چنین بی رحمانه دست به غبارروبی زده، محو می شود. جایش را تحسینی می گیرد. من به همین نادره های روزگار خوش ترم.
۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه
۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه
پانزده
برف بارید امروز.
***
صبح رفته بودم پیاده روی. باران می بارید. نمِ باران و نسیم خنک و گپ و گفتی با یک دوست. دوست چند روزی هست که کمی گرفته است. با این حال، وقتی بازمانده ی روزِ قبل را خوانده، صبر کرده چند ساعتی بعدترک که مطمئن باشد بیدارم زنگ زده که حرف بزنیم. آدم قوی می شود وقتی می داند کسی هست آن سوتَرَک، که نگرانِ حالش می شود؛ که جویای احوالش می شود، حتی در روزهای نه چندان درخشانش. با خودم گفتم بس است دیگر. چه دلیلی از این بالاتر برای شادی؟ بس کن این افکار بی سر و تهِ «آه، چه تنهام من» را. یک آدم هایی هستند که دل ات گرم است به بودن شان، که غم شان، اندوهگین ات می کند و در عین حال تلنگرت می زند که «هی، اندوه را به اندوه نمی شود شست». اندوه مرتبتی از مرگ است. حالا نه به جسم، اما بسته به شدت اندوه، تکه هایی از جانِ آدم خاموش می شوند. دوستی آدم را جویای زندگی می کند. نمی گذارد که به مرگ وابدهد.
***
انکیدو که مرد، گیلگمش راه افتاد از هزار جنگل تاریک گذشت، جوانی اش را در تاریکی شان گم کرد، با هزار خطر دست و پنجه نرم کرد. افسانه می گوید از ترسِ مرگ. من اما فکر می کنم که به خاطرِ دوستی رفت که با هم هزار خطر را از سر گذرانده بودند. خوش دارم قصه را عوض کنم. که رفت تا اکسیری بیابد برای نامیرایی. نه فقط برای فرار از مرگ. که برای بازیافتن دوست.
۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه
چهارده
صبح پیاده روی رفته ای، توی پارک داری راه می روی و به قصه ی دوستِ عزیزت فکر می کنی و جایی پس ذهنت می گوید آخرِ قصه نزدیک است، که از همین فکرها شروع می شود، همین تردیدها. که الان اگر به زبانش آمده اند یعنی خیلی وقت است توی ذهنش داشته اند بالا و پایین می شده اند. رابطه ی بی جان شان را می بینی. و فکر می کنی کو عیسی دَمی که بیاید و زنده کندشان. فکر می کنی به دوری شان از هم. به اینکه به دلتنگی پا داده اند که از زندگی دورشان کند، که بگذاردشان بر سرِ دو راهیِ حفظِ رابطه به بهای زندگی نکردن یا زندگی. به اینکه وفاداری شان به هم را با کناره گیری از زندگی بروز داده اند. و اینکه این طور دوام نمی شود آورد. که زندگی از مرگ قوی تر است. که رابطه شان به جای اینکه در رکابِ زندگی باشد، روبه روی زندگی ایستاده و چه محتوم است سرنوشتِ چنین بازی. که تنها راه، چینشِ دوباره ی مهره هاست. که این دست، مرده است. که رابطه را و زندگی را در یک صف بگذار و بتاز، اما مقابله شان، مبارزه ی غم انگیزی است، فرساینده، بی بَرنده. بعد غمی می آید، از ناکجا سرت خراب می شود. بعد همین طور که داری با خودت سروکلّه می زنی که ببینی غم ات را چه کنی یک گوشه ای می بینی مردِ بی خانمانی را که پتوی نازکی دور خودش پیچیده و کز کرده کنج دیوار و خواب است انگار. سرمایی می افتد به جان ات، از درون، بعد حس می کنی که تمامِ گرمایی که تا همین چند لحظه پیش وجودت را گرم می کرد، راه می دهد به سرما و متراکم می شود، داغ در چشم خانه ها و یک توپِ سفت و گرم در گلو. بعد شگفت زده می مانی که چه قدر حساس شده ای. دل نازک. و راه می روی و رها می کنی فکرت را. نگاهِ خیره به درون ات را رها می کنی تا دنیا را ببیند، پاییز رنگارنگ را، آسمانِ آبی را، درختان را.
بعد الان که نیمه شب است و داری این ها را می نویسی فکر می کنی که «وقتی که درخت هست، پیداست که باید بود» و فکر می کنی که چه خوب گفته سهراب.
۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه
سیزده
امروز در گشت و گدار روزانه ام در فضای مجازی رسیدم به نوشته های آدمی که دستِ برقضا چند روزِ پیش اینجا مهمانمان بود. چیزی نوشته بود در بابِ رفاقت و شاد شدن از شادیِ دوست. شاد شدن بی حسرت، بی قضاوت، بی رقابت.
فاصله های مکانی عظیم بین مان، احتمال این را که دوستی بیاید از اتفاقی دلچسب بگوید و من هم بتوانم در آن سهیم شوم پایین آورده. از موقعی که این نوشته را خوانده ام، هی لحظه های مختلفی یادم می آید که با عزیزی داشته ام حرف می زده ام و چنین موقعیتی پیش آمده، اینکه من آن موقع ها چه گفته ام. "رفیق" بوده ام یا "رقیب". کارنامه ام خیلی درخشان نیست. کتمان نمی توانم بکنم. توجیه هم.
۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه
دوازده
فکرهایی هست که مثل خوره می افتد به جان آدم. بعد هی دور آدم می پیچد. روی همه چیز سایه می اندازد، بعد یک جایی پسِ ذهنِ آدم یکی نشسته که روی همه چیز برچسب می زند، بعد این بر چسب-زنِ کوچک روی این افکار برچسب می زند افکارِحقیر، مشکلاتِ بچگانه، سستیِ اراده، یا چیزی از این قبیل. بعد آدم هی می آید حرف بزند، هی احساس می کند که ارزش گفتن ندارند این ها، که خودش باید از پس شان بر بیاید. بعد هی نمی گوید. بعد این ها هی روی هم تلنبار می شود. هی سنگین و سنگین تر می شود. همزمان باهاش حسِ شرمساری هم می آید که دردسر را دوچندان کند. خجلت از اینکه از پس اش برنیامده هنوز. این جور وقت هاست که آدم بهتر است برچسب ها را بدهد به باد. برود حرف بزند. نه برای اینکه راهکار بگیرد، یا حتی کمک، برای اینکه رها کند. برای اینکه ببیند که شرم اش و ترس اش بیهوده بوده. که پنهان کاری اش مانعِ پیدا کردن حل مسئله بوده.
امروز رفتم پیش استاد راهنمام. مدتی بود نه مقاله ای را می توانستم با دقت بخوانم و بفهمم، نه کارهایم خوب پیش می رفت. قرار بود راجع به مقاله ای که گفته بودم می خوانم صحبت کنیم. نخوانده بودم. رفتم پیش اش. ساده گفتم نیازم به حرف زدن باهات. گفتم که تمرکزم پایین آمده. که زمانِ زیادی را خیال می کنم از دست داده ام و حس بدی که می دهدم این خیال، نمی گذاردم که کاری از پیش ببرم. می دانی که. یک جور عذاب وجدان. بعد نگاهم کرد، با آن چشم های همیشه درخشان و خندان. نگاهم کرد و گفت می فهمم. تو اولین کسی نیستی که همچین چیزی را داری از سر می گذرانی، آخرین هم نخواهی بود. ولی نگران نباش. راهش را پیدا می کنی. باید ببینی چه به شوق می آوردت و آن را نگه داری. آن شعله ی اشتیاق را که گرم نگه داردت. در نگاه اش، در آن لحنِ آرام کلام اش چیزی بود، اعتمادی شاید که پشتم را گرم کرد.
۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه
۱۳۹۰ آبان ۳, سهشنبه
ده
همین جوری داری برای خودت راه می روی، بعد یک آن به خودت می آیی می بینی داری یک تکه آهنگی را زمزمه می کنی. نه کلمه ای از ترانه اش خاطرت هست، نه حتی چیزی بیش از همان یک بند که مدام در ذهنت دارد چرخ می خورد و زیرِ لب داری زمزمه اش می کنی. اسم آهنگ یادت هست. می رسی خانه، می روی پیدایش می کنی. دو سه باری گوش می دهی اش پشت سر هم. هی فکر می کنی به اینکه چه لحظه هایی را به یادت می آورد این آهنگ. چه صحبت ها، چه با هم بودن ها. بعد کمی بیشتر فکر می کنی، می بینی که جمله ها کمرنگ شده اند، روشان گَردِ فراموشی نشسته، با این حال کیفیتی از آن لحظات پررنگ مانده در ذهنت. حسِ بودن. می روی با هر دوشان حرف می زنی. از بودن سرشار می شوی. فکر می کنی به دو سال پیش از این. و فکر می کنی که آقای فرانک چه قدر خردمند بوده آنجا که می پرسیده دو سال پس از این، کجا خواهیم بود. فکر می کنی به ترس های آن موقع، به آرزوها، به خیالات، به امیدها و تردیدهای آن روزها.
دوسال بعد از این کجا خواهیم بود؟
...
نگرانی؟ نگران نیستم
۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه
نه
بعد از مدت ها تنهایی پیاده روی رفتن، امروز با همراه رفته ای. همراه خوب است. خیلی خوب است. اما سرعت گام های تان یکی نیست. تو دوست داری سریع بروی، دوست داری قلبت را که در تمام روز آرام و بی سر و صدا می تپد به هیجان بیاوری. دوست اما این طور نیست. با این حال بودن باهاش می ارزد به اینکه قید لذت ات را بزنی. آرام آرام راه می روید. گپ می زنید. کلام اش را همیشه دوست داشته ای. ولی چیزی انگار از درون رنج ات می دهد. اولش نمی فهمی چه. نمی فهمی چون دلت نمی خواهد بفهمی. اما آدم هر چه قدر هم که تلاش کند نمی تواند آگاهی اش را کتمان کند. تنهایی آدم را بی ملاحظه می کند. تو بی ملاحظه شده ای. غارنشینی که طاقت ندارد. بعد یکهو یادِ گُلِ شازده کوچولو می افتی که وقت خداحافظی بهش می گوید که همه ی کرم ها را نکش، اگر بخواهم یکی دو پروانه پیشم باشند باید مدتی حضور کرم ها را تحمل کنم. بعد فکر می کنی که بودن با دیگران خوب است، تنهایی هم خوب است. که تو دلت هردوشان را می خواهد. اما بودن با دیگران مستلزمِ کنار آمدن است. انعطاف پذیری. بعد غارنشینِ درونت داد می زند که های! برای چه به خودت سخت بگیری؟ بیا توی غار. و تو بدانی که زندگیِ کنجِ غار، بدونِ آفتاب، بدونِ آسمان، و بدونِ دوست، زندگی نیست برای تو. که این همه داد و بیدادش از سر ترس است مبادا که فدا شود. بعد توی چشمانش نگاه کنی آرام و عمیق. طوری که ببیند که بودن ات با دیگران کتمان تنهایی نیست. که ببیند هنوز عزیز است. بعد یک نفس عمیق بکشی و قدم هایت را با دوست هماهنگ کنی که امروز ساعتِ بیداری اش را با تو تنظیم کرده که باهات بیاید پیاده روی و بگذاری خوشیِ بودن باهاش دربربگیردت و ببینی که غارنشین آرام گرفته گوشه ی غارش. و خیالت راحت شود که می شود تعادلی برقرار کردن میان این دو.
۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه
هشت
روزهایی هم هست که آدم نصفه شب که می شود توی سکوت می نشیند با خودش فکر می کند و می بیند اتفاق عجیبی توی شان نیفتاده. خیلی معمولی صبح پا شده بوده، نرفته بوده پیاده روی حتی، چون که باید می رفته خریدِ خانه، بعد کلی خرید کرده، اما حتی آنجا هم چیز هیجان انگیزی نخریده، بعد آمده خانه، رفته پرس و جوهایی را که چند روز بوده می خواسته پیگیری کند، انجام داده، بعد با شوق و ذوق رفته تصمیمی را که چندین و چند وقت بوده بیهوده بالا و پایین می کرده عملی کرده و بعد نشسته و کار خاصی نکرده و کارتونِ مورد علاقه اش را دیده و با یک دوستی حرف زده و خوشحال بوده و خوشحالی اش را سعی کرده با آن دوست که چندوقتی است دل نگران است سهیم شود و بعد یکهو می بیند که دیروقت است و فردا صبح می خواهد برود پیاده روی و دوستی هم قرار است همراه اش بیاید و بهتر است برود بخوابد.
۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه
هفت
بی دست و پایی که شاخ و دم ندارد. مثلا همین که بخواهی یک تکه مرغ را از توی فریزر در بیاوری، ببینی به یک تکه ی دیگر چسبیده و بخواهی جدای شان کنی. بعد شروع کنی به زور زدن و از ذهنت عبور کند که بهتر است به جای این طور بی هوا تلاش کردن یک دقیقه بگیری شان زیر آب گرم. بعد در همین فکرها باشی که یکهو دو تکه مرغ از هم جدا شوند و دستت با شتاب بخورد به لیوانی که دوستت بسیار عزیز می داردش و لیوان بیفتد زمین و تمام. بعد انگار چیزی درون ات شکسته باشد. شروع کنی به لرزیدن و اشک ات در بیاید و به زور اشک ها را پس بزنی و با دستمال شروع کنی آبِ بر زمین ریخته و خرده های لیوان را جمع کنی و فکر کنی به اینکه در آغاز چهار لیوان بودند و یکی شان را چند هفته پیش همین خودِ تو نابود کرده ای و حالا هم دومی و دستت را ببینی که می لرزد و شروع کنی بی هدف دستمال را بر زمین محکم کشیدن بلکه لرزش را به کار کشیدن از دست پس بزنی و بعد افکار تیره و بی سر و ته شروع کنند در سرت چرخیدن که چه قدر سرباری توی این خانه؛ و شاید بهتر باشد بروی؛ و دیر یا زود بالاخره به ستوه خواهند آمد، و تو نمی خواهی برسد به آن نقطه ولی نمی دانی چه کار باید بکنی و حالا این ها به کنار به آن دوست چه طور بگویی و فکر کنی کاش لیوان خودت بود و کاش آدم همیشه خودش تاوانِ بی دست و پایی و اشتباهات اش را می داد و کاش می شد به کسی آسیبی نرساند. بعد دلت بخواهد رها کنی تا خودش بفهمد و بعد حس کنی که نه همین الان باید بگویی اش و بعد ندانی که چه طور بگویی اش و بعد ببینی اش که نارنگی پوست گرفته دارد می آید پیش ات تا تو را هم در لذت نارنگی سهیم کند و تو یک چیزِ سفت و قلمبه در گلویت باشد انگار، که حتی نتوانی بگویی نمی توانی چیزی بخوری، فقط سر تکان بدهی و او پشت اش را بکند بهت که برود و تو بالاخره نمی دانم چه طور زبان ات باز شود که فلانی، لیوانت را به فنا دادم و او بپرسد کدام و تو ندانی چه طور بگویی کدام و فقط بگویی که آن قدر بد شکسته بود که انداختی اش در سطل آشغال و ببینی اش که می رود، در سطل آشغال را باز می کند و لیوان را نگاه می کند و ببینی سایه ای را که بر چهره اش می افتد و بشنوی که چه طور در سطل آشغال را می کوبد سر جایش و می گوید اوکی و بشنوی که صدایش لرزشی دارد از اندوه شاید، یا خشمِ فروخورده یا دلخوری، و با نگاه دنبالش کنی که می رود توی اتاق اش و تو با صدایی که از ته چاه در می آید بگویی ایتز نات اوکی و فکر کنی که طبعا، که کلی خاطره و حس خوب با آن لیوان همراه بود. و فکر کنی به "هست"ی که بی دست و پایی تو به "بود" تبدیل اش کرد. نابودش کرد.
۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه
شش
یک آن به خودت می آیی و می بینی که دوستی ای عمیق میان تان شکل گرفته و مثل همیشه تو نمی دانی کِی و چه طور از بی تفاوتی و سردی و کم حرفی اولیه رسیده اید به اینجا. با هم بحث هم که بکنید تا بلکه سر در بیاورید که چه شد، فایده ای ندارد جز مرور یک سری خاطراتِ دلچسب. بعد فکر می کنی که چه طور می شود که اغلبِ دوستانِ ماندگارترت کسانی اند که در آغاز ازشان دورتر بوده ای. گریزان حتی گاهی. بعد چه طور می شود که نیرویی بزرگ تر ظاهر می شود و بر آن دافعه غلبه می کند. و همین نیروی بزرگتر حفظ می کند دوستی تان را از گزندِ زمان، و مکان. بعد دست بر می داری از فکر کردن، شانه بالا می اندازی و می گویی هر چه هست، هستیم. همین.
شادم.
۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه
پنج
نگاه اش محو نمی شود. نگران بود انگار؛ می خواست چیزی بگویدم انگار. زنگِ تفریحِ میانه ی تمرین بود. من گیج بودم. امروز کلا گیج بودم. مثل روزهایِ تب و هذیان. در این عالم بودم و نبودم. با چشمانِ بسته نشسته بودم. چشم باز کردم و نگاه مان برای لحظه ای تلاقی کرد. چیزی بود، حرفی که نفهمیدم اش. و محو نمی شود حالا. همان جا مانده پسِ ذهنم. جا خوش کرده. باید می رفتم باهاش حرف می زدم. باید بروم باهاش حرف بزنم.
۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه
چهار
خیال می کردند که مهر و موم مخفی گاه دشمن را شکسته اند. راه را گشوده اند. خیال می کردند تنها کارِ باقی مانده این است که بروند و با دشمن شان مبارزه کنند و شکست اش دهند. دشمن اما طعنه ی پر معنایی به شان می زند با رو به رو کردن شان با بدلی از خودشان. کپی برابر اصل. اول باید بر خودشان غلبه کنند تا بعد بتوانند بروند به کمک دوست شان.
ناروتو می دیدم امروز. این تکه اش عجیب بر دلم نشست. از خود باید آغازید. نه فقط مبارزه را و چیرگی را، که دوست داشتن را، و مهر ورزیدن را.
۱۳۹۰ مهر ۲۶, سهشنبه
سه
امروز صبح، کسی منتِ تمامِ الطافی را که در حق ام نکرده بود بر سرم گذاشت، از این ها که چون بیست سال زودتر از تو به اینجا مهاجرت کرده اند خیال می کنند که صاحب خانه اند و به اشتباه توهم برشان داشته که زندگی تو از یک قران و دوزار مالیاتی که آن ها می دهند تامین شده... دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم. خویشتن داری کردم. با خودم فکر کردم که فایده اش چیست که مثلا بر سرش هوار بکشم که ابله، دانشگاه من خصوصی است و به مالیات هایی که تو می دهی وابسته نیست. سکوت کردم. می دانی که، سکوتی که نادیده انگاشتنِ تمامیِ توهین هایش را در خود داشت. و نادیده انگاشتن بهترین پاسخ است. اغلب توهین ها برای این صادر می شوند که پاسخی جلب کنند. برای اینکه آرامشِ درونی را زایل کنند. موفق می شد اگر که فریاد می کردم. آب بر آتش درون ریختم و گذاشتم نسیم خنک صبحگاهی سر حال بیاوردم. با این حال، در همان چند دقیقه ای که بر مرز پاسخ دادن و سکوت دست و پا می زدم، فهمیدم هنوز برای قضاوتِ دیگران، حتی چنان دور و غریبه اهمیت قائل ام. رها نیستم هنوز. این بار به خیر گذشت. به موقع رهاندم خودم را.
۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه
دو
استیو جابز و سیب و آیفون غرقه مان کرده اند. به مرگِ بنیان گذار، آمدن آیفون جدید را اضافه کن، به هر طرف که نگاه می کنی توی چشم ات می رود این سیب. اضافه کن به همه ی این ها این را که هیچ وقت احساس نکرده ای زندگی ات بی سیبِ آقای جابز چیزی کم خواهد داشت. ابزارند مثل همه ی ابزارهای دیگر. بعد یک خبر که همه ی هواخواهان آیفون را به شعف آورده و خود بانیان و طراحان هم لابد به عنوان انقلابی بهش نگاه می کنند، از صبح که خیلی ساده دوستی در یک شوخی نام اش را برد و برای تو که نمی دانستی چیست توضیح داد کارکردش را، مدام در ذهنت چرخ می خورد. آرام نمی گیرد. اسمش را گذاشته اند سیری. بعد قرار است که با آدم تعامل کند این موجود. بعد تو احساس می کنی چه طعنه ی بی رحمانه ای است به تنهایی آدم ها. و یاد شازده کوچولو می افتی که می گفت آدم ها عادت کرده اند همه چیز را بخرند بعد چون دوست در هیچ مغازه ای پیدا نمی شود تنها مانده اند. بعد با خودت فکر می کنی که چه قدر عقب مانده ای از دورِ زمانه، و بعد می بینی که هیچ دلت نمی خواهد برسی به دورِ زمانه ای که حاصل اش این انزوای بی عشق است. سرد. چند ساعت بعد این را می بینی و می لرزی. از هیجانی که در صدای مرد است وقتی آیفون را گذاشته رو به روی اش و باهاش حرف می زند و به شعف می آید. آن طور شعفی که آدم از دیدنِ یک دوست در صدایش می آید. بعد یادِ تمام قصه هایی می افتی که آینده ای تاریک برای بشریت تصویر می کنند. از دنیای قشنگ نو بگیر، تا میرا و روزی که ماشین ها می میرند... و این آخری بالاخره لبت را به لبخندی باز می کند. آخر یک بارقه هایی از امید درش هست. و تو راحت دل می بندی به امید. و بعد به خودت می گویی منفی بافِ ساده دل. کمی خودت را که کبود شده بودی از درد و دلهره ای غریب، و حالا بی دلیل، نوازش می کنی. می آیی این ها را می نویسی برای خودت. برای اینکه روز را باید تمام کرد. بارهای بازمانده از یک روز را به روزِ دیگر کشیدن دیر یا زود آدم را از پا می اندازد.
۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه
یک
رفاقت ملغمه ای است از خاطراتِ مشترک، این لحظه که با هم می گذرانیم و آرزوهایی که برای آینده داریم. حالا هی بنشین فلسفه بافی کن که تنها همین لحظه کافی است برای بودن، تهِ وجودت اما گرمایی هست از گذشته و تمام لحظات اش، نوری هست و اشتیاقی به آینده و تمام آنچه در چنته دارد...
صدای پشت تلفن فکری ام کرد. بر ما چه گذشته؟ زمان زیادی سپری شده از آخرین باری که حرف زده ایم. خاطرات دور می شوند و کمرنگ. سرما... به صدایت دل می دهم، به جزییات روزمره ای که می گویی، می گذارم گرمم کند. گرم می شوم بعد از ساعتی صحبت. گرم اما خسته و کمی گرفته از اینکه گذاشته بودم این طور ساده رو به زوال برود این گرما.
بر ما چه گذشته؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)
