۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

هفتصد و چهل و سه

نمی دانم امروز چرا خاطراتِ تلخ می چرخند در ذهنم. شاید به خاطرِ خوابِ تکه پاره ی دیشب. شاید هم دلیلِ خوابِ ناآرامم همین خاطرات است که انگار فاضلابی که بالا زده باشد گندشان همه جا را دارد می گیرد. امشب از آن شب هاست که اگر بخواهم قصه بگویم تمامش از وداع و جدایی و تمام شدن خواهد بود. از پایان های تلخی برای رهایی از تلخی های بی پایان.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

هفتصد و چهل و دو

میخچه ی کفِ پا را با نیتروژن مایع می کشند، میخچه ی زبرِ ذهنِ خود درگیر را چه کنم؟
خسته ام از رقابتِ بی پایان. خسته ام از تلاش برای بهتر از کسی دیگر بودن. چیزِ تازه ای هم نیست. هفت هشت سالی می شود که بریده ام از این بازی. بروید بزنید توی سر و کله ی هم. من هم می روم می نشینم لبِ رودخانه و مثلِ سیذارتا می گذارد رود روایت کنم برایم. قصه ی تمامِ ابنای بشر را.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

هفتصد و چهل و یک

در من غمِ بیهودگی ها می زند موج...

خیلی وقت بود این طور نشده بودم. نوشتن و پاک کردن و باز نوشتن و پاک کردن. فکرهام نصفه نیمه رها می شوند. انگار که بخواهی چنگ بزنی در بالِ باد، به امیدِ رهایی، به امید سفرهای دور و دراز. آه از امیدِ واهی.

تصاویرِ پراکنده در ذهنم می آیند. تمامِ روز. سکوت را روایتی باید بی واژه. روایتی از جنسِ فشارِ گرمِ دستی که در تنهاییِ آدمی می خزد روی شانه اش. از جنسِ نگاهِ آرام و صبوری که دردِ آدمی را از بغض های فروخورده اش بخواند...

فکرهام آشفته اند. نوشتن و پاک کردن. راضی نیستم از حاصلی که نقش می بندد در مقابل چشمانم، بر صفحه ی پر نور. دستم به قلم هم نمی رود. درد شاید از قولی است که دادمش. که می نویسم. که چیزی می نویسم. زمان اما می گذرد و دلهره می آید و چیزی بدتر از دلهره نیست در نوشتن. مگر موقع نوشتن از دلهره.

گمانم دردم از این است که حالم دلهره ناک است و می خواهم از خوشی های ناب بنویسم. دلهره های بیهوده. در من اساساً غم بیهودگی ها چرا می زند موج؟ امروز حالم چرا این طور است؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

هفتصد و چهل

هزار و یک واژه ی ناگفته در هر آغوش هست. شامِ آخر را یادت هست؟ می دانستی که آخرین دیدار است تا معلوم نیست کِی. در آغوشش کشیدی و گذاشتی صدای نفس هاش هیاهوی شهر را بپوشاند. دوباره نوزادی شدی در آغوشش، و صدای آشنای تپشِ قلبش آرام در سینه ات ریخت و تمامِ روزها و ماه های بعد، سکوت و هیاهوی غریبِ شهرِ جدید را در خودش حل کرد. شهرِ جدید با صدای آرامِ قلبی که می دانی گوشه ای می تپد گرم شد. با صدای پایی که نمی شنیدی اش اما می دانستی که هست. که مهم نیست کجا، بودنش گرمت می داشت در سرمای استخوان سوزِ شهرِ جدید...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۶, شنبه

هفتصد و سی و نه

ذهنم شلخته است. دو شب سردرد مزید بر علت شد. لال شدم. افتادم به خواب.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

هفتصد و سی و هشت

هزار و یک شب می خوانم. مشقِ آبا و اجدادمان در قصه گویی است. تازه شروعش کرده ام ولی گیراست. بعد از چند ماه دست دست کردن بالاخره کتاب را دست گرفتم. فقط کاش می شد متنِ کاملش را به فارسی هم گیر آورد. هر چند ترجمه ی آقای برتون هم عالی است و روان. حتی برای من که چشمانم روی متنِ انگلیسی حلزون وار حرکت می کنند.

بگذریم. خواستم اینجا برای خودم یادداشت بگذارم که خواندنش را شروع کردم. همین.

چند روز است ذهنم درگیرِ سکوت است. و صدا. اینکه چه طور زندگیِ آدم را تغییر می دهد...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

هفتصد و سی و هفت

امروز فقط نقلِ قولم. از آقای بکت که در کتابخانه پیِ گودو بودم که نبود و به جاش دستم به این کتاب خورد و چه بسا از اول این کتاب را می خواسته ام بس که عجیب و خوب است این کتابِ یادداشت هایی برای هیچ.

Where would I go, if I could go, who would I be, if I could be, what would I say, if I had a voice, who says this, saying it's me? Answer simply, someone answer simply. It's the same old stranger as ever, for whom alone accusative I exist, in the pit of my inexistence, of his, of ours, there's a simple answer. It's not with thinking he'll find me, but what is he to do, living and bewildered, yes, living, say what he may...


An instant and then they close again, to look inside the head, to tray and see inside, to look for me, to look for someone there, in the silence of quite a different justice, in the toils of that obscure assize where to be is to be guilty.

"Texts for Nothing" - Samuel Beckett

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

هفتصد و سی و شش

آخرِ هفته ی ساده ی آرامی داشتم. در جمعِ خانواده ای بودن. غذای خانگی خوردن. موهایم را کوتاه کردم. نه فقط کوتاه، توی قهوه ای سوخته اش رگه هایی از طلاییِ تیره اضافه کرده ام. تنها حسرتم این است که خودم نمی توانم برقِ آفتاب را در موهایِ خودم ببینم. همان طور که نمی توانم برقِ آفتاب را در چشمانِ خودم ببینم. نارسیسِ درونم بود که یک دو جمله ای گفت. این قدر خوابم می آید که نگو. امروز خیلی زیاد تر از تمامِ سه هفته ی قبل دویدم. تا خیلی دور از خانه. کنارِ آب. فکر می کردم نفسم ببرد. نبرید. از پر کردن است. کار نیکو کردن همیشه از پر کردن است. مشق. مشق زدن برای هر کار. پر از زندگی ام این روزها. زندگی از من پر است.

۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

هفتصد و سی و پنج

دل درد امان می برد گاهی. دراز می کشی رو به روی تلویزیون و می گذاری آرام آرام بی هیچ فکر و خیالی زمان بگذرد. سبک و بی معنی اصلا. می گذرد و خواب آلوده دراز می کشی و هنوز دردی هست انگار. لعنت می کنی ناهاری را که خورده ای و فکر می کنی گرسنگی شرف داشت به این دردِ پایان ناپذیر و نفخ. دراز می کشی و تا صبح سبک می خوابی.

۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

هفتصد و سی و چهار

پیش نوشت. در یکی دو روزه ی اخیر شروع کرده ام به دیدنِ دکتر هاوس. سریالی بسیار ساده و حتی سبک. ولی لعنتی خودِ آقای دکتر می ارزد به تمامِ سطحی بودنِ آدم های دیگرش. یک طورِ صریحِ و از خود متشکر حتی.

دلم می خواهد یک فیلمِ خوبِ آرام ببینم. از آن فیلم هایی که یواش یواش می خزند زیر پوستِ آدم و در بر می گیرندش. یک چیزی شبیه مردی در قطار مثلا. با آن داستانی که آدم را یادِ تمامِ قصه هایی می اندازد که دلش می خواهد زندگی اش می بودند. با تمامِ تلخی و غمی که تویش هست. نمی دانم. دلم آن حال را می خواهد. حالِ دیدنِ یک فیلم، خواندنِ یک قصه و تویش غرق شدن. آن طور که آدم می رود توی داستان، که مرزِ روایت و زندگی محو بشود. خیلی وقت است آن طور در داستانی غرق نشده ام. یا در فیلمی. دلم آن حال را می خواهد. آن حال ساده ی خوب.

پس نوشت.

Milan: Why two combs and two toothbrushes?
Monsieur Manesquier: There are two kinds of men. Those who say, "I must buy a toothbrush; I've lost mine," they're adventurers. And those who have an extra brush.
Milan: What are they?
Monsieur Manesquier: Planners, at best.
Milan: You have two of everything?
Monsieur Manesquier: [smiles] No, three!

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

هفتصد و سی و سه

دیشب برای تمام کردنِ یک گزارش بیدار ماندم. تا آن ساعتی که بینِ دو روز سرگردان است. که معلوم نیست باید صبح زود خواندش یا شبِ دیر. از ساعت نوشتن هم گذشته بود. از روز چیزی باقی نمانده بود جز خستگیِ تن و ذهن. خستگیِ تن البته خوب است. خوابِ آدم راحت و بی رویا می شود. عمیق و آرام و ساکت.

امروز به چهارساله ی درونم جایزه دادم. رفتم فیلمِ ارنست و سِلِستین را دیدم. خوشم شد از سادگیِ داستانِ کودکانه اش که به هزار و یک شکل قبلا شنیده بودمش. این هم شکلی دیگر. دم غروب بود و باران می بارید وقتی از ایستگاه متروی نزدیک خانه بیرون آمدم. اتوبوسی که می بردم دم در خانه که مبادا چهار خیابان راه بروم توی ایستگاه بود. یا خیال کردم آن اتوبوس است. پریدم توی اتوبوس و خوشحال از اقبالِ بلندم آمدم بنشینم که دیدم انگار اتوبوسِ دیگری است. برگشتم که پیاده شوم ولی راه افتاده بود و از ایستگاه دور شده بود. نشستم و امید بستم که ایستگاه بعدی خیلی دور نباشد. از بغل دستی ام پرسیدم ایستگاه بعدی کجاست. طوری نگاهم کرد که انگار از مریخ آمده ام. گفت جزیره. گفت این اتوبوس الان می رود از تونل رد می شود و می اندازد توی کمربندی و بعد از یک تونل دیگر رد می شود و اولین جایی که می ایستد توی جزیره است. جزیره بخشی از شهر است که من توی این سه و سال و اندی فقط یک بار تویش رفته ام. تاکسی تویش پیدا نمی شود. اتوبوس ها هم ساعت به ساعت گذارشان نمی افتد. قه قهه ام را قورت دادم و به بغل دستی ام لبخند زدم. تمامِ طول راه با خودم خندیدم به حماقت خودم. جزیره ولی خیلی قشنگ بود. بماند که نیم ساعت زیرِ باران منتظرِ اتوبوسِ برگشت ایستادم. چه اهمیتی دارد سرما و باران، وقتی که آدم کنارِ درخت های سفید پوشِ بهاری است. امروز روزِ خوش خوشانم بود. از صبح با خودم قرار گذاشته بودم که نه عجله داشته باشم برای چیزی نه نگران شوم. به جاش ذوق کنم از هر چیزی که پیش می آید. چهار ساله ی درونم ذوق زده بود. هنوز هست.

۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

هفتصد و سی و دو

دستم به کار نمی رود. جایش خالی بیاید به این جمله ام بخندد، بخندیم. همان حالِ مسخره ی به تَرَکِ دیوار-بخندی که بینمان ساده حاصل می شد.

اصلا «در من همه بیهودگی ها می زند موج». آدم توی هوای به این خوبی، بهار کوتاهِ این شهر را صرفِ حرص خوردن برای کارهایی مثلِ تصحیحِ برگه های یک مشت بچه ی درس نابلد بکند که چه؟ نسیم خنکِ عصر از پنجره ی نیمه خودش را می کشد آرام توی اتاق. خوشم.

«چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟» یا هر قارچی، مثلا قارچِ دلهره، یا قارچِ اندوه. اصلا خشم و هر قارچی که کامِ آدم را زهر می کند.

خلاصه که الان جاش خالی است که من این ها را بلند بلند با یک لحنِ کاملا جدی بگویم و او با آن چشم هایی که انگار تویشان دو تا ستاره قایم کرده بخندد بهم. بخندیم با هم.

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

هفتصد و سی و یک

عادت می کنیم. به درد. به خستگی. به بی میلی حتی. عادت می کنیم و وا می دهیم و لنگر می اندازیم توی گل و لای. فراموشمان می شود چه چیزهای عزیزی دور و برمان زیر غبار عادت گم شده اند. این عکس ها را که نگاه می کردم یک حالِ عجیبی شدم. چیزی بینِ شادی و غم. بینِ تلخی و شیرینی.

پس نوشت. می خواستم بنویسم از تن که چه طور استوار می شود. که چه طور انگار به سختی عادت می کند و آسان می شود برایش. می خواستم از خوبی های عادت بگویم. ذهنم ولی رفت سمت سنگینیِ مرده اش.

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

هفتصد و سی

دانه ی آووکادو بعد از دو هفته توی آب بودن بالاخره ترک خورده و من هیجان زده ام. هی می روم نگاهش می کنم ببینم از توی ترک هاش ریشه ای یا جوانه ای سر زده یا نه. در کاشتنِ دانه هیجانِ غریبی هست. چشم انتظاری. 

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

هفتصد و بیست و نه

توی سمینار نشسته ایم. درباره ی بدیهیاتِ کار حرف می زند. به موقع حاضر شوید. حرف گوش کن باشید. مشتاق به نظر بیایید. این حرفش آزارم می دهد. در این تظاهری که تبلیغش می کند. دنیا جای قشنگ تری می بود اگر آدم ها به جای اینکه خودشان را مشتاق نشان بدهند از عدمِ اشتیاقشان به عنوانِ یک محرک برای کوچ استفاده می کردند و می رفتند پیِ چیزی که اشتیاقشان را بر انگیزد...

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

هفتصد و بیست و هفت

این روزها یک لایه ی جدیدی از خودم را دارم کشف می کنم. یک آدمِ سرخوشی که از دلِ دردسرهاش دلخوشی بیرون می کشد. در اوجِ هزار و یک کارِ عقب افتاده، دویدنِ یک روز در میان کنارِ رودخانه را به برنامه ی زندگی اش اضافه می کند. برچسب های خوب و بدِ بیشتری را کنار می زند. قاضیِ درونم ساکت است خیلی. نفسش بالا نمی آید بس که این آدمِ سرخوش حضورِ پررنگی است. که به هر چیزی که نگاه می کند دلیلی برای شادمانی از درونش بیرون می کشد. که به شوق می آید از دیدنِ خاکستری و در آمیختگیِ سیاه و سفیدِ دنیا.

پس نوشت. در این دو سه ماهه این قدر خودم را متحیر کرده ام که هنوز باورش سخت است برایم که تمامش دو سه ماه بوده.

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

هفتصد و بیست و شش

خستگی و دلهره ی کارهای ناتمام ترکیبِ بیخودی است. نه درست و حسابی کار پیش می رود نه استراحت درست و درمانی می شود کرد. حال امشبم بود. بروم بخوابم که بیهودگی بیش از این جایز نیست.

۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

هفتصد و بیست و پنج

دختر می گوید خیال نمی کردم همچین آدمی باشم. این را بعد از اینکه روایت اینکه چه طور به دوست دخترِ جدیداً سابقش خیانت کرده بوده می گوید. مرد می گوید همه ی آدم ها همچین آدم هایی اند. و می خندد. توی همین دو جمله، توی خنده ی مرد، توی قصه هایی که قبل و بعد از این دو جمله تعریف می شوند، خاطره ها، یک حسِ غریبی هست. من لال نشسته ام گوشه ی اتاق و به این حرف ها گوش می دهم و فکر می کنم که چه عجیب است که این سر و تهِ یک کرباس بودن خودش را در نامنتظر ترین جاهای ممکن به رخ می کشد. و عجیب احساسِ نزدیکی می کنم بهشان. انگار که باهاشان یکی می شوم. زندگی شان، زندگی ام. انگار که در حسِ حیرتِ بعد از کشفِ اینکه همچین آدمی بوده با دختر شریک می شوم. و با مرد وقتی که به این یقینِ آرام رسیده که آن «همچون آدمی» که همیشه مورد قضاوت و برچسب خوردن بوده، توی همه ی آدم ها هست. حالِ عجیبی است.

جمعه شب بود. شام خورده بودیم و بساطِ گپ و گفتِ بعد از شام به راه بود. پایِ سیبِ من سوخته بود و من لال و مغموم بودم. این دو جمله ولی بیرونم کشید از لاکم. هنوز مستم از آن حال. از همان چند ثانیه.

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

هفتصد و بیست و چهار

دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم. جمعِ کوچکی از دوستانِ نزدیک. قرارِ شام بود. برای من ولی از ظهر شروع شد که دست به کارِ آماده کردنِ غذا و دسر شدیم. دسر با من بود. بماند که فرِ غریبه کار دستم داد و پای سیبم کمی برشته (بخوانید سوخته) از آب در آمد. البته به گواهیِ دوستان خوشمزگی اش را حتی برشتگی اش نتوانسته بود حریف شود. خوش گذشت حسابی. از خریدِ شبِ قبلش تا آماده کردنش تا دورِ هم نشستن و گپ زدنش. از آن مهمانی های ساده ی خلوت که آدم بی تعارف گپ می زند، بی تعارف گوش می دهد. از آن ها که هیچ رقمه آلوده ی قضاوت نیستند. خوش گذشت. از آن خوش گذشتن ها که آدم دلش می خواهد یک جایی ثبت بشوند.

امروز برای خودش داستانِ دیگری بود. داستانی که سرِ فرصت باید بنویسمش. شاید فردا.

۱۳۹۳ فروردین ۱۵, جمعه

هفتصد و بیست و سه

خیال می کنم که من هر چه بزرگتر می شوم شور و جوانی ام بیشتر می شود. اقلا دوست دارم این طور باشد. دوست دارم خیال کنم که وقتی هشتاد سالم شد یا نود، هنوز در چشم هام برقِ شوق دارم که هنوز می توانم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و چهار تا لباسِ رو و زیر را بچپانم توی کیفم و بروم ایستگاه قطار. که آن قدر رسوای عالم و آدم باشم که کسی ترس برش ندارد که آخ، پیرزنِ بی حواسِ ما توی خیابان گم شد. به جاش زندگی شان را بکنند تا برگردم با قصه های جدیدی برای تعریف کردن. قدیم ترها خودِ هشتاد ساله ام را که تصور می کردم دلم می خواست آدمی باشد که هشتاد سال قصه دارد. الان ولی این برایم کافی نیست. خودِ هشتاد ساله ام به اندازه ی این خودِ بیست و شش ساله ام -بلکه هم بیشتر- شوق قصه های جدید دارد. آدم های جدید و جاهای تازه، تجربه های ناب.

۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

هفتصد و بیست و دو

بعد از این همه روز و این همه تردید، باهاش حرف می زنی. می گوید قرار بگذاریم همدیگر را ببینیم. با خودت فکر می کنی دلِ آدم چه ساده خوش می شود به نشانه های کوچکِ دلتنگی. به خودت نهیب می زنی که مگر همین تو نبودی که می خواستی دلِ کسی برایت تنگ نشود؟ کجاست آن دخترکِ دبیرستانی که گوشه ی کلاس توی مانتوی توسیِ خاکی اش غرق شده بود، بس که مانتوی لعنتی گشاد و بزرگ بود، و توی دفترچه اش می نوشت از خودخواهی است که آدم به دیگران نزدیک می شود، که می خواهد دوست داشته شود، که در یادها بماند، که دلتنگش شوند. یادت هست آن خطِ نازکِ درازی که در میانه ی دفترچه ات کشیدی؟ خطی که آرام در سفیدیِ کاغذ محو می شد و نوشته بودی ردی محو می ماند ازت در ذهنشان. ردی که می رود با زمان. حالا نشسته ای خوش خوشان که ردت پررنگ است. که دلتنگت است. می خندی به آن دخترکِ شانزده ساله که استقلال را در عزلت فقط می شناخت، که نمی دید چه طور می شود دوست داشت و دوست داشته شد و دلتنگ شد و با این حال مستقل ماند.

سیاه و سفید هر دو به یک اندازه غیرِ انسانی است.

۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

هفتصد و بیست و یک

همیشه یک چیزی هست که آدم نگرانش باشد. کارِ عقب افتاده ای، بیماری ای، دردی، دوری ای. با این حال می شود یک عصر بهاری شهر را گز کرد و یک دسته غنچه ی رزِ صورتیِ روشن که به سفیدی می زند خرید و تمامِ طول راه از بوی زنده و تازه شان مست شد. اصلا هر چه نگرانی بزرگ تر، این لذت های کوچک و ناب لازم تر.

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

هفتصد و بیست

رفتم دویدم امروز. از سیب زمینیِ بی تحرکی که شده بودم این چند وقت خیلی ناراضی بودم. سیب زمینی ولی اعتماد به نفسش بالا بود. برنامه ریخته بودم که یک نفس سه چهار دقیقه بدوم. از هفته ی سوم تمرین ها می خواستم شروع کنم به خیالِ اینکه دو هفته ی اولش سبک است و چیزی نیست. طبقِ برنامه شروع کردم. بعد از دو سه دقیقه دیدم نمی کشم. بی سر و صدا برگشتم به روزِ اولِ هفته ی اول. با اقتدار روزِ اول را انجام دادم ولی. هفته ای سه روز است برنامه ی این تمرین ها. مسیرِ دویدنِ حاشیه ی رودخانه هم محشر است. گمانم تا دو سه ماهِ دیگر طبقِ این تمرین ها پیش بروم بتوانم پنج شش کیلومتری بدوم. شاید حتی بیشتر. ذوق زده ام. پاهام حسابی کوفته است. هیجان زده ام ولی که پس فردا دوباره بروم بدوم.