این روزها یک لایه ی جدیدی از خودم را دارم کشف می کنم. یک آدمِ سرخوشی که از دلِ دردسرهاش دلخوشی بیرون می کشد. در اوجِ هزار و یک کارِ عقب افتاده، دویدنِ یک روز در میان کنارِ رودخانه را به برنامه ی زندگی اش اضافه می کند. برچسب های خوب و بدِ بیشتری را کنار می زند. قاضیِ درونم ساکت است خیلی. نفسش بالا نمی آید بس که این آدمِ سرخوش حضورِ پررنگی است. که به هر چیزی که نگاه می کند دلیلی برای شادمانی از درونش بیرون می کشد. که به شوق می آید از دیدنِ خاکستری و در آمیختگیِ سیاه و سفیدِ دنیا.
پس نوشت. در این دو سه ماهه این قدر خودم را متحیر کرده ام که هنوز باورش سخت است برایم که تمامش دو سه ماه بوده.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر