۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

هفتصد و بیست و دو

بعد از این همه روز و این همه تردید، باهاش حرف می زنی. می گوید قرار بگذاریم همدیگر را ببینیم. با خودت فکر می کنی دلِ آدم چه ساده خوش می شود به نشانه های کوچکِ دلتنگی. به خودت نهیب می زنی که مگر همین تو نبودی که می خواستی دلِ کسی برایت تنگ نشود؟ کجاست آن دخترکِ دبیرستانی که گوشه ی کلاس توی مانتوی توسیِ خاکی اش غرق شده بود، بس که مانتوی لعنتی گشاد و بزرگ بود، و توی دفترچه اش می نوشت از خودخواهی است که آدم به دیگران نزدیک می شود، که می خواهد دوست داشته شود، که در یادها بماند، که دلتنگش شوند. یادت هست آن خطِ نازکِ درازی که در میانه ی دفترچه ات کشیدی؟ خطی که آرام در سفیدیِ کاغذ محو می شد و نوشته بودی ردی محو می ماند ازت در ذهنشان. ردی که می رود با زمان. حالا نشسته ای خوش خوشان که ردت پررنگ است. که دلتنگت است. می خندی به آن دخترکِ شانزده ساله که استقلال را در عزلت فقط می شناخت، که نمی دید چه طور می شود دوست داشت و دوست داشته شد و دلتنگ شد و با این حال مستقل ماند.

سیاه و سفید هر دو به یک اندازه غیرِ انسانی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر