هزار و یک واژه ی ناگفته در هر آغوش هست. شامِ آخر را یادت هست؟ می دانستی که آخرین دیدار است تا معلوم نیست کِی. در آغوشش کشیدی و گذاشتی صدای نفس هاش هیاهوی شهر را بپوشاند. دوباره نوزادی شدی در آغوشش، و صدای آشنای تپشِ قلبش آرام در سینه ات ریخت و تمامِ روزها و ماه های بعد، سکوت و هیاهوی غریبِ شهرِ جدید را در خودش حل کرد. شهرِ جدید با صدای آرامِ قلبی که می دانی گوشه ای می تپد گرم شد. با صدای پایی که نمی شنیدی اش اما می دانستی که هست. که مهم نیست کجا، بودنش گرمت می داشت در سرمای استخوان سوزِ شهرِ جدید...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر