۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

هفتصد و سی و دو

دستم به کار نمی رود. جایش خالی بیاید به این جمله ام بخندد، بخندیم. همان حالِ مسخره ی به تَرَکِ دیوار-بخندی که بینمان ساده حاصل می شد.

اصلا «در من همه بیهودگی ها می زند موج». آدم توی هوای به این خوبی، بهار کوتاهِ این شهر را صرفِ حرص خوردن برای کارهایی مثلِ تصحیحِ برگه های یک مشت بچه ی درس نابلد بکند که چه؟ نسیم خنکِ عصر از پنجره ی نیمه خودش را می کشد آرام توی اتاق. خوشم.

«چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟» یا هر قارچی، مثلا قارچِ دلهره، یا قارچِ اندوه. اصلا خشم و هر قارچی که کامِ آدم را زهر می کند.

خلاصه که الان جاش خالی است که من این ها را بلند بلند با یک لحنِ کاملا جدی بگویم و او با آن چشم هایی که انگار تویشان دو تا ستاره قایم کرده بخندد بهم. بخندیم با هم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر