۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

هفتصد و سی و یک

عادت می کنیم. به درد. به خستگی. به بی میلی حتی. عادت می کنیم و وا می دهیم و لنگر می اندازیم توی گل و لای. فراموشمان می شود چه چیزهای عزیزی دور و برمان زیر غبار عادت گم شده اند. این عکس ها را که نگاه می کردم یک حالِ عجیبی شدم. چیزی بینِ شادی و غم. بینِ تلخی و شیرینی.

پس نوشت. می خواستم بنویسم از تن که چه طور استوار می شود. که چه طور انگار به سختی عادت می کند و آسان می شود برایش. می خواستم از خوبی های عادت بگویم. ذهنم ولی رفت سمت سنگینیِ مرده اش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر