۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

هفتصد و بیست و چهار

دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم. جمعِ کوچکی از دوستانِ نزدیک. قرارِ شام بود. برای من ولی از ظهر شروع شد که دست به کارِ آماده کردنِ غذا و دسر شدیم. دسر با من بود. بماند که فرِ غریبه کار دستم داد و پای سیبم کمی برشته (بخوانید سوخته) از آب در آمد. البته به گواهیِ دوستان خوشمزگی اش را حتی برشتگی اش نتوانسته بود حریف شود. خوش گذشت حسابی. از خریدِ شبِ قبلش تا آماده کردنش تا دورِ هم نشستن و گپ زدنش. از آن مهمانی های ساده ی خلوت که آدم بی تعارف گپ می زند، بی تعارف گوش می دهد. از آن ها که هیچ رقمه آلوده ی قضاوت نیستند. خوش گذشت. از آن خوش گذشتن ها که آدم دلش می خواهد یک جایی ثبت بشوند.

امروز برای خودش داستانِ دیگری بود. داستانی که سرِ فرصت باید بنویسمش. شاید فردا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر