خیال می کنم که من هر چه بزرگتر می شوم شور و جوانی ام بیشتر می شود. اقلا دوست دارم این طور باشد. دوست دارم خیال کنم که وقتی هشتاد سالم شد یا نود، هنوز در چشم هام برقِ شوق دارم که هنوز می توانم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و چهار تا لباسِ رو و زیر را بچپانم توی کیفم و بروم ایستگاه قطار. که آن قدر رسوای عالم و آدم باشم که کسی ترس برش ندارد که آخ، پیرزنِ بی حواسِ ما توی خیابان گم شد. به جاش زندگی شان را بکنند تا برگردم با قصه های جدیدی برای تعریف کردن. قدیم ترها خودِ هشتاد ساله ام را که تصور می کردم دلم می خواست آدمی باشد که هشتاد سال قصه دارد. الان ولی این برایم کافی نیست. خودِ هشتاد ساله ام به اندازه ی این خودِ بیست و شش ساله ام -بلکه هم بیشتر- شوق قصه های جدید دارد. آدم های جدید و جاهای تازه، تجربه های ناب.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر