۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

هفتصد و بیست و یک

همیشه یک چیزی هست که آدم نگرانش باشد. کارِ عقب افتاده ای، بیماری ای، دردی، دوری ای. با این حال می شود یک عصر بهاری شهر را گز کرد و یک دسته غنچه ی رزِ صورتیِ روشن که به سفیدی می زند خرید و تمامِ طول راه از بوی زنده و تازه شان مست شد. اصلا هر چه نگرانی بزرگ تر، این لذت های کوچک و ناب لازم تر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر