در من غمِ بیهودگی ها می زند موج...
خیلی وقت بود این طور نشده بودم. نوشتن و پاک کردن و باز نوشتن و پاک کردن. فکرهام نصفه نیمه رها می شوند. انگار که بخواهی چنگ بزنی در بالِ باد، به امیدِ رهایی، به امید سفرهای دور و دراز. آه از امیدِ واهی.
تصاویرِ پراکنده در ذهنم می آیند. تمامِ روز. سکوت را روایتی باید بی واژه. روایتی از جنسِ فشارِ گرمِ دستی که در تنهاییِ آدمی می خزد روی شانه اش. از جنسِ نگاهِ آرام و صبوری که دردِ آدمی را از بغض های فروخورده اش بخواند...
فکرهام آشفته اند. نوشتن و پاک کردن. راضی نیستم از حاصلی که نقش می بندد در مقابل چشمانم، بر صفحه ی پر نور. دستم به قلم هم نمی رود. درد شاید از قولی است که دادمش. که می نویسم. که چیزی می نویسم. زمان اما می گذرد و دلهره می آید و چیزی بدتر از دلهره نیست در نوشتن. مگر موقع نوشتن از دلهره.
گمانم دردم از این است که حالم دلهره ناک است و می خواهم از خوشی های ناب بنویسم. دلهره های بیهوده. در من اساساً غم بیهودگی ها چرا می زند موج؟ امروز حالم چرا این طور است؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر