۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

هفتصد و سی و سه

دیشب برای تمام کردنِ یک گزارش بیدار ماندم. تا آن ساعتی که بینِ دو روز سرگردان است. که معلوم نیست باید صبح زود خواندش یا شبِ دیر. از ساعت نوشتن هم گذشته بود. از روز چیزی باقی نمانده بود جز خستگیِ تن و ذهن. خستگیِ تن البته خوب است. خوابِ آدم راحت و بی رویا می شود. عمیق و آرام و ساکت.

امروز به چهارساله ی درونم جایزه دادم. رفتم فیلمِ ارنست و سِلِستین را دیدم. خوشم شد از سادگیِ داستانِ کودکانه اش که به هزار و یک شکل قبلا شنیده بودمش. این هم شکلی دیگر. دم غروب بود و باران می بارید وقتی از ایستگاه متروی نزدیک خانه بیرون آمدم. اتوبوسی که می بردم دم در خانه که مبادا چهار خیابان راه بروم توی ایستگاه بود. یا خیال کردم آن اتوبوس است. پریدم توی اتوبوس و خوشحال از اقبالِ بلندم آمدم بنشینم که دیدم انگار اتوبوسِ دیگری است. برگشتم که پیاده شوم ولی راه افتاده بود و از ایستگاه دور شده بود. نشستم و امید بستم که ایستگاه بعدی خیلی دور نباشد. از بغل دستی ام پرسیدم ایستگاه بعدی کجاست. طوری نگاهم کرد که انگار از مریخ آمده ام. گفت جزیره. گفت این اتوبوس الان می رود از تونل رد می شود و می اندازد توی کمربندی و بعد از یک تونل دیگر رد می شود و اولین جایی که می ایستد توی جزیره است. جزیره بخشی از شهر است که من توی این سه و سال و اندی فقط یک بار تویش رفته ام. تاکسی تویش پیدا نمی شود. اتوبوس ها هم ساعت به ساعت گذارشان نمی افتد. قه قهه ام را قورت دادم و به بغل دستی ام لبخند زدم. تمامِ طول راه با خودم خندیدم به حماقت خودم. جزیره ولی خیلی قشنگ بود. بماند که نیم ساعت زیرِ باران منتظرِ اتوبوسِ برگشت ایستادم. چه اهمیتی دارد سرما و باران، وقتی که آدم کنارِ درخت های سفید پوشِ بهاری است. امروز روزِ خوش خوشانم بود. از صبح با خودم قرار گذاشته بودم که نه عجله داشته باشم برای چیزی نه نگران شوم. به جاش ذوق کنم از هر چیزی که پیش می آید. چهار ساله ی درونم ذوق زده بود. هنوز هست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر