دختر می گوید خیال نمی کردم همچین آدمی باشم. این را بعد از اینکه روایت اینکه چه طور به دوست دخترِ جدیداً سابقش خیانت کرده بوده می گوید. مرد می گوید همه ی آدم ها همچین آدم هایی اند. و می خندد. توی همین دو جمله، توی خنده ی مرد، توی قصه هایی که قبل و بعد از این دو جمله تعریف می شوند، خاطره ها، یک حسِ غریبی هست. من لال نشسته ام گوشه ی اتاق و به این حرف ها گوش می دهم و فکر می کنم که چه عجیب است که این سر و تهِ یک کرباس بودن خودش را در نامنتظر ترین جاهای ممکن به رخ می کشد. و عجیب احساسِ نزدیکی می کنم بهشان. انگار که باهاشان یکی می شوم. زندگی شان، زندگی ام. انگار که در حسِ حیرتِ بعد از کشفِ اینکه همچین آدمی بوده با دختر شریک می شوم. و با مرد وقتی که به این یقینِ آرام رسیده که آن «همچون آدمی» که همیشه مورد قضاوت و برچسب خوردن بوده، توی همه ی آدم ها هست. حالِ عجیبی است.
جمعه شب بود. شام خورده بودیم و بساطِ گپ و گفتِ بعد از شام به راه بود. پایِ سیبِ من سوخته بود و من لال و مغموم بودم. این دو جمله ولی بیرونم کشید از لاکم. هنوز مستم از آن حال. از همان چند ثانیه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر