۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

هفتصد و سی و شش

آخرِ هفته ی ساده ی آرامی داشتم. در جمعِ خانواده ای بودن. غذای خانگی خوردن. موهایم را کوتاه کردم. نه فقط کوتاه، توی قهوه ای سوخته اش رگه هایی از طلاییِ تیره اضافه کرده ام. تنها حسرتم این است که خودم نمی توانم برقِ آفتاب را در موهایِ خودم ببینم. همان طور که نمی توانم برقِ آفتاب را در چشمانِ خودم ببینم. نارسیسِ درونم بود که یک دو جمله ای گفت. این قدر خوابم می آید که نگو. امروز خیلی زیاد تر از تمامِ سه هفته ی قبل دویدم. تا خیلی دور از خانه. کنارِ آب. فکر می کردم نفسم ببرد. نبرید. از پر کردن است. کار نیکو کردن همیشه از پر کردن است. مشق. مشق زدن برای هر کار. پر از زندگی ام این روزها. زندگی از من پر است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر