۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

هفده

تمام عمرم به معجزه گذشته انگار. احساسِ یونس را دارم در شکمِ نهنگ. پیامبر بودن کار سختی است. نه به خاطر سر و کله زدن با مردمانی که نمی خواهند یا نمی توانند بفهمند، نه. آدم هر روز سر و کله می زند با این ها. پیامبر بودن، معجزه آوردن سخت است. آدم را خالی می کند. حالا هر چه قدر هم از وارستگی و از تعلق ها رهیدن ها ببافم به هم، در این لحظه، این من، نگاه می کند به زندگی، می گردد پی ردی، نشانه ای از یگانگیِ وجودش، کاری که فقط از او بر می آمده، تلاشی، حاصلی... تحمل بی حاصلی گاهی آسان تر است از دیدنِ حاصلی، و حس کردن که این ها از دسترنج ات نبوده. شانس. اقبال، دستِ روزگار. تحمل خوش شانسی برایم آسان تر از تحمل بداقبالی نیست. دشوارتر است حتی. سنگینم می آید وقتی حس می کنم دارم ولی نه از سرِ لیاقت که از بازیِ روزگار. هستم اما انگار مهره ای که امروز بر عرش نشانده اندش. هستم ولی چیزی کم است. چیزی از جنسِ خستگیِ بعد از یک روزِ طولانیِ کار در مزرعه. وقتی که کمر راست می کنی و نگاه می کنی به خرمنِ اطرافت. بی آن خستگی، خرمن معنا ندارد. نگاه اش که می کنی، قشنگ است، اما از تو نیست. تو از آن نیستی. کار یگانه می کند آدم را با زندگی.

امروز تمرین هام را تحویل دادم. طبق معمول صبح روز تحویل دادن اش شروع کرده بودم به نوشتن اش و تمام اش کرده بودم تقریبا و تحویل دادم رفت. بعد استاد تمرین های هفته ی پیش را برگرداند به مان. بعد من تصادفا نمره کسی را دیدم که می دانم به مراتب بیش از من وقت و انرژی صرف تمرین ها و درس هایش می کند. بعد فکر کردم که لیاقت او بیش از من است، اما عایدش نه. و اینکه من چه کار دارم می کنم؟ کارهایم را، روی مرزِ آنچه دیگر نمی شود انجامش نداد انجام می دهم. مثل کسی شده ام که زندگی اش خلاصه شده در نفس کشیدن و خوردن و خوابیدن: آنچه انجام اش ضرور است. بعد فکر کردم که بگردم شاید گوشه ی دیگری از زندگی را دست گرفته ام. بعد دیدم که نه. بعد فکر کردم که روز طولانی تر از آن است که به نظر می آید و من چه خسته ام. که چه قدر از آخرین باری که چیزی را خوانده ام و ذهنم باهاش کُشتی گرفته می گذرد. که یادم نمی آید کِی بوده آخرین باری که نشسته ام برای خودم بازی کرده ام با مفاهیم به جای فقط از سر باز کردن شان در حدی که بتوانم جواب مناسب پس بدهم. برای دیگران نمی توانم زندگی کنم. می بینم شان که راضی اند و رنج می کشم از اینکه برای شان همین جواب های بی زحمت کافی است. که ساده راضی می شوند.

پیکاسو گویا گفته که فقط کاری را حواله ی فردا کن که دلت بخواهد بمیری بی که انجام اش دهی.

بروم زندگی کنم. همین امشب. همین الان. فردا هیچ وقت نمی آید.

۱ نظر:

  1. هنوز جوانی، چشمانت به نور این دنیا عادت نگرده که بتوانی رد راهت را خوب بینی. می بینی شاید به زودی، شاید دیرتر.

    پاسخ دادنحذف