روزی طولانی اما دلچسب. سردرد و تبِ خاطرات و آرزوها و یادهایی که به نگاهی بیدار شدند در ذهنم. غریبه ای رو به رویم نشسته بود در کتابخانه که یک دو بار نگاه مان با هم تلاقی کرد و چه قدر قصه بود تهِ آن چشم های سیاه. ساعت ده نشده هنوز اما من انگار به اندازه ی شبی تا صبح بیدار ماندن خستگی در تنم جمع شده.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر