۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

بیست و پنج

روزهایی هست که چیزها سرِ جاشان نیستند. نوشته ای را که برای اینجا نوشته ای جای اشتباهی گذاشته ای، بعد جا به جاش می کنی به خیال خودت سرِ جاش می گذاری، بعد اشتباهِ بعدی، دوباره چیزی را جای اشتباه می گذاری. با این حال بر خلافِ معمول خبری از ملامتگرِ درون نیست. سرخوشی. و انگار سرِ جا نبودن ها هم کاملا سرِجاشان رخ داده اند. انگار که جزئی از هارمونیِ دنیات باشند. سرِ ظهر کتاب هایی که چند روز پیش خریده ای می رسند. یکی را برای بابا خریده ای. چند روز پیش گفته بود که می خواهدش. دیگری را دوستی پیشنهاد داده بود که بخوانی. کتابِ درسی است. از این درس های مقدماتی روانشناسی. از همین ها که بدیهیات می گویند. با این حال جذب اش می شوی. آنچه نوشته برای ات جدید نیست. اما نحوه ی جمع بندی اش و کنار هم گذاشتنِ شواهدش به مذاقت خوش می آید. به خواندن اش ادامه می دهی. می روی خرید. در راه رفت و برگشت در مترو می خوانی اش. یک جور لذتِ شیرینی می دهدت. این طور مستِ کتاب شدن. این مستی را دوست داری. بر می گردی خانه. با خودت فکر می کنی که شام یا تنبلی؟ بعد به لبخندشان فکر می کنی وقتی که می رسند. البته شام. شام داری حاضر می کنی و کماکان خوشحالی و از این خوشحالی که در طولِ روز پایدار مانده خوشحالی و فکر می کنی به دوستی که صبح با هم حرف می زدید و نوشته هایت را به دختران شاه لیر وصف کرده بود و چه قدر تو را خوش آمده این وصف یا شاید این حقیقت که کسی هست که می خواندت و کشف می کندت باز از سرِ نو. کسی که دوستی تان برای اش مهم است همان قدر که برای تو. بعدترک همان دوست پیامکی فرستاده در باب زمان های از دست رفته که سرمستی ات را دوچندان کرده و یادِ شعر نیما می افتی. «یادِ بعضی نفرات». با خودت می گویی یاد بعضی نفرات زنده ام می دارد.

کماکان سرخوشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر