۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

سی

می بینی، روز سی ام بوده امروز. و عجب روزی بوده امروز. صبح داشتی دست و پا می زدی بین خوابیدنِ بیشتر و پیاده روی؛ و دیر بیدار شده ای و دیده ای پیغامکِ دوست را که من رفتم پیاده روی و تو هم اگر خواستی بیا و ساعت را نگاه می کنی می بینی نیم ساعت پیش ترک فرستاده بوده و با خودت حساب و کتاب می کنی و می بینی الان باید نزدیکِ پارک باشد. پاسخ می دهی اش که با مترو تا پارک خواهی رفت و پاسخ می دهدت که منتظرت خواهد ماند و ناگهان یادت می آید که یادداشت صبحانه ات را، واژه ی امروزت را ننوشته ای و دلهره ی تمام کارهای ناتمام گریبانت را می گیرد. می روی آبی می زنی به دست و رو. در آینه به خودت نگاه می کنی. توی چشم های خودت خیره می شوی. یک نفس عمیق می کشی و همه ی دلهره می گذاری کنار و می روی و می نویسی و آماده می شوی و زودتر از آنچه فکر می کردی سوار مترو می شوی. ناگهان یادت می افتد که امروز مترو در ایستگاه نزدیک پارک نمی ایستد. یک ایستگاه مانده، پیاده می شوی. بندِ کفش را محکم می کنی و می دوی. سرمای هوا و گرسنگی مجال نمی دهد که تمام مسیر را بدوی. شروع می کنی به سریع راه رفتن و می بینی اش از دور که نشسته نزدیکِ ورودی ایستگاه. شروع می کنی سرخوشانه دست تکان دادن.  طول می کشد تا ببیندت. هنوز نفس نفس می زنی وقتی بغل اش می کنی. کمی می ایستید و بعد راه می افتید. مسیرِ جدیدی را پیش می گیرید در پارک. و در میانه ی بحث، می گویی اش که چه طور مثل برادری است که هیچ وقت نداشته ای. یک جور رفاقت و صمیمیت که بین تان هست، عمیق و بی چشمداشت و تو به برادری تعبیرش می کنی. زیاد حرف می زنید. زمان از دستتان در می رود. و یک جور حسِ زنده بودنِ عمیق فرا می گیردت. سرشار از زندگی ای؛ با همه شیرینی و تلخی اش. با خودت فکر می کنی که بعدترها این روز را به خاطر خواهی آورد و سعادتِ زیستنِ چنین لحظاتی چنان سرشارت می کند که از گوشه های لب هایت به لبخندی سرریز می شود. حتی در سردترین زمستان، در طولانی ترین شب، در تنهاترین میدان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر