۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

بیست و چهار

صبح بیدار شده ای و دیده ای پیامک اش را که فلانی ام و چند روز پیش ایمیلی فرستادمت و جواب می خواهد ازت. توی تخت بودی و نیم خیز شده بودی و وزن ات روی آرنج ات بود وقتی که پیامش را خواندی. خود را رها می کنی و به پشت دراز می کشی و با خودت فکر می کنی این ماجرا بار چندم است که درست صبح روزی که امتحان داری یخه ات را گرفته. کمی ترس بَرَت می دارد و ذهنت قصه های شوم می بافد. چشمانت را می بندی و به خودت می گویی آخرش مرگ است دیگر. خوب که چه. فعلا که زنده ام و همین است که مهم است. چشمانت را باز می کنی و روز شروع می شود.

نشسته ای و داری آنچه مطالعه کرده ای را مزمزه می کنی، تا زیر و بم اش دست ات بیاید و چشمانت بی هدف خیره مانده به صفحه ی لپ تاپ. به تغییری بر صفحه رشته ی افکارت پاره می شود. آمده تو را به فهرست دوستانش اضافه کند. برای گپ و گفت تصویری. و تو با خودت فکر می کنی که واقعا چرا دست بر نمی دارد. همراه تقاضای دوستی اش متن بلند بالایی نوشته که ما چه قدر اندوه زده ایم و بیا حرف بزنیم. و تو فکر می کنی به آخرین بار پیش از این، که از درِ تحقیر در آمده بود و جواب نگرفته و حالا از درِ بیا و به من کمک کن آمده. تو آن قدرها خودآزار نیستی که بروی خودت را درگیر قصه اش کنی. سکوت و بی اعتنایی را ادامه می دهی. می گذاری پیغام و ایمیل بفرستد هر چه قدر که می خواهد. بعد هی با خودت فکر می کنی چه چیز در این ماجرا این قدر پس می زندت؟ از کجا شروع شد؟ تقلا می کنی بفهمی. نمی خواهی دوباره در چنین ملغمه ای گرفتار شوی. فرار کردن و سنگر گرفتن گرچه راه های دمِ دستی و ساده ای اند، تو نمی پسندی شان در این مورد. درمان می خواهی نه مسکّن.و فکر می کنی. و فکر می کنی. و شب می شود و خواب آلوده ای و کماکان داری فکر می کنی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر