یک لحظه است. درست یک لحظه. رها می کنی همه چیز را. می بینی که دیگر بس است. که نمی خواهی تلاش کنی. که به خودت نشان بدهی که سعه صدرت بالاست. به خودت می گویی گورِبابای سعه ی صدر. هر جامی آخرین قطره ای دارد. بعد فکر می کنی می بینی که نه. تو با جامی که پر شده فرق داری. تو هنوز جاداری. اما دلیلی هم نمی بینی که بیهوده بگذاری بر هم تلنبار شود. رها می کنی و با خودت فکر می کنی که اصلا که گفته سعه ی صدر یعنی سوهان بر روحِ خود کشیدن؟ و بعد یک لحظه، یک مکاشفه. در تمام این مدت، تمامِ آنچه بر خود هموار کرده ای، تمام اش خودآزاری بوده. بی ثمر. که سعه ی صدری اگر بخواهد باشد باید از سر محبت باشد نه از سرِ لجاجت با خود. که چیزهایی هست که تلاش برای اثبات شان، به خود یا به دیگری، نقض شان می کند. به نابودی می کشاندشان. مثلِ این است که بخواهی مهربانی ات را به کسی ثابت کنی. آزرده اش خواهی کرد، عذابش خواهی داد.
می دانی. خیلی ساده مرا به این نقطه رساند. از ناکجا به سلام و احوال پرسی ای آمد سراغم. سعه ی صدر: جوابِ سلام و احوال پرسی متقابل. پرسیدن اش که دارم چه می کنم و گفتن ام که دارم فکر می کنم به آنچه می خواهم بنویسم. و گفتن اش که وقت ات را به فکر کردن تلف نکن. به جای اش با نوشتن وقت تلف کن. اصلا راجع به من بنویس. و خنده اش... چه می شود گفت جز سکوت، به کسی که نمی داند که خندیدن به علایقِ دیگران، بهترین راه جلبِ توجه و علاقه شان نیست. سکوت. همین و تمام.
پی نوشت امروز درس مرگ را شروع کردم. تا اینجا که اوقاتِ خوشی داشته ام. بازمانده ی امروزم گمان می کردم بیشتر راجع به این درس و استاد سرزنده اش باشد. اما گفت و گویی که بَرَم تحمیل شد، مسیرِ فکرم را عوض کرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر