۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

چهل

خسته تر از آن بودم که گمان می بردم. صبح رفتم پیاده روی. برگشتم. خسته. خوابیدم. بیدار شدم. نیمه خواب. تلاش کردم کتاب بخوانم. ناکام ماندم. کمی فاوست ورق زدم. ریزه خواری کردم. تمام روز انگار تمامی آگاهی ام از وجودم مبذول همین دو وجه شده بود: گرسنگی و خواب آلودگی. نیازهای تن. یادداشتی برای جای دیگر نوشتم. بهای یک عمر پس زدن قصه هام را پس می دهم. هر روز که یکی می نویسم آنجا، می بینم که چه قدر دشوارم است. یک عمر نخواسته ام گوش بدهم به پرنده ی آبیِ تو قلبم. حالا آگاهانه تصمیم گرفته ام بگذارم اش بخواند ولی هنوز بعد از دو هفته سخت است. هنوز می ترسد. هر روز خیال می کنم که دیگر این آخرین نغمه است و برای فردا تهی ام و بعد به خودم نهیب می زنم که این قدر ساده جا نزن. کل لذت اش به این همه ناآشنا بودن اش است. ایجاز، آن هم در زبانی که هنوز غریب است. هنوز ظرافت هاش نامأنوس است برایم. و همین هر روز را جذاب می کند. هر روز، هر نوشته. بعد از شام یک مینی سریال دیدیم. من شگفت زده دیدم که چشم هام تر شد یکی دوجاش. دل نازک شده ام. خستگی هم هست. و یک مشت افکار پراکنده. بعد دلم تنگ شد از دست خودم. آدم های توی فیلم همدیگر را به برچسبِ نژاد می شناختند. بعد من یادم افتاد به چند روز پیش که مچ خودم را گرفتم. یک عالمه از همین برچسب ها تلنبار شده در گوشه گوشه های زندگی ام. همین من که می نشینم و روضه می خوانم که امان از نژادپرستی. داشت برایم می گفت که فلانی، دوست پسرش پاکستانی است. من گفتم «اوه، پاکستانی! چه شود!» جمله ام تمام نشده بود که دلم می خواست یکی بزنم توی گوش خودم. بعد گفت از تفاوت های فرهنگی و اینکه خانواده ی پسرک، فلانی را نمی پذیرند و خودشان می خواهند خیلی سنتی، یک دخترِ مذهبیِ سنتی مطابق فرهنگ شان برای پسرشان انتخاب کنند. گفتم «من هم منظورم همین بود.» داشتم ماله می کشیدم. خودم می دیدم که دارم ماله می کشم. ولی دیوار نبود که با گچ و ماله و بتونه صاف شود. زخمی عمیق بود و دردی نفس گیر. هنوز هست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر