یک وقت آدم می بیند که شب شده و قولی را که داده بوده هنوز انجام نداده. این است که ساعت ده شب تازه دست به کار می شود که پای سیب درست کند. کاری که تا الان نکرده و هیچ تخمینی از مدت زمان لازم برای درست کردن اش ندارد. بیشتر از آنکه فکر می کند طول می کشد. بعدش می رود با دوستان یک قسمت از یک سریال را می بیند که چند روزی است با هم دیدن اش را شروع کرده اند. بعد در تمام مدت سریال منتظر است تمام شود که بیاید بنویسد و بخواند و کلا کارهایی بکند که خوشحال تر می کنندش با این حال می نشیند سریال تماشا می کند و فکر می کند که کاش جورِ دیگری می شد با هم وقت گذراندن هامان را پر کرد. بعد فکر می کند می بیند که این جور ساده تر است و بهتر است کمی مثبت اندیشی کند و لذت اش را ببرد. و بعد لذت اش را می برد. و می بیند که بوی پای سیب که در فر دارد آماده می شود و کنار هم نشستن ها و چای مزمزه کردن ها و با هم خندیدن ها چه قدر خوب اند و آدم را مستِ خوشحالیِ ساده ی بی دغدغه ای می کنند. بعد فکر می کند که از کی این طور دور شده از سادگیِ دلچسبِ زندگی. و بعد می بیند که شاید آقای خیام هم می خواسته همین را بگوید وقتی که می گفته که این نقد بگیر. و دل می بندد به نقد و بعد که می آید بنویسد اول اش آن پیچیدگی-پرستِ درون اش افسار را دست می گیرد اما بعد از چند خط نوشتن می بیند که منصفانه ننوشته و لذت دقایقِ با هم بودن را کتمان کردن، از خود دریغ کردنِ شادی، بر خود حرام کردنِ هستی، آخرش راه به جایی نمی برد و زندگی بی خوشی های کوچک چه قدر خالی است؛ و این درست که خوش های بزرگ خوب اند، مثل جرعه هایی از شربت بیدمشک-نسترن که مامان درست می کرد، خوشی های ساده ی کوچک اما، مثل آب اند. گوارا و حیاتی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر