یک روزهایی هست که مواجه می شوی با حجم عظیمِ آنچه نمی دانی. و بعد یک لحظه تردید می کنی که اصلا آیا می رسد روزی که از پس اش بربیایی. زود به خودت نهیب می زنی که هوی! حواست کجاست. مگر یادت رفته که چه زود دلزده می شوی از کاری که به چالش نکشدت؟ بعد، یک خوشحالیِ عظیمی بنشیند توی دلت. به همان عظمتِ ندانسته هات. بعدتَرَش، دمِ غروب بنشینی یک ساعت و نیم با دوستی گپ بزنی از هر دری. بعد یک جایی آن وسط های صحبت بی مقدمه بگوید ناراحت است که نیست. که نبوده، که کم بوده و بعد حرف بزنید راجع به ماجراهایی دیگر، و تو برای اش از دل نگرانی هات بگویی، خیلی آرام. در آرامش. و بعد با خودت فکر کنی که که چه قدر خوب است بازیِ "من-چه-محکمم" نکردن و گذاشتن که ببینندت این طور که هستی، پرِ تردید، پرِ ترس، آدمی هستی تو هم. بعد به خودت شروع کنی به خندیدن که این همه سال همه ی این ها را گذاشته بودی توی پستو، مبادا آن خدای کوچکی که از خودت ساخته بودی، غباری به قباش بنشیند. فکر می کنی که این هم عادتی دیگر است که باید ترک کرد. یادِ ژان ژاک روسو می افتی و امیل اش. امیل ام را عادت دهید که به چیزی عادت نکند. بعد همین طوری که ذهن ات پخش و پلا، پر از افکار پراکنده و خاطره ها و امید ها و قصه هاست، به کتابی فکر می کنی که دیروز از کتابخانه گرفته ای و به آدمی که کتاب را پیشنهاد کرده بود که بخوانی و ذهنت قصه می بافد و بعد با خودت فکر می کنی که امان از قصه ها و با این حال می گذاری دلت گرم شود به این قصه و لبخند بنشیند روی لبت و فکر می کنی که امید هم عجب چیزی است و چه طور است که تو بعد از این همه زمین خوردن های پیاپی، هنوز می توانی این قدر بی خیال پا بدهی به قصه ها و امید، بعد یاد رهایی از شاوشنک می افتی و بعد می بینی که الان داشتی به یکی از آهنگ هاش گوش می دادی و می بینی اسم اش امید است و لبخند دوباره پهن می شود روی صورت ات و بعد می بینی آدم ردّ فکرش را که بگیرد، پنج دقیقه هم کلی قصه توی خودش دارد. چه رسد به یک روز. یک عمر.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر