۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

چهل و دو

امان از امیدهای مبهم و آرزوها. انتظار آفتِ زندگی است. چشم گرداندن در پی چیزی و ندیدنِ چیزهای دیگر. بی نیازی را چاشنیِ امید های مبهم و آرزوهام می کنم. می شود شوق. می شود آمبرواز فلوری. می شود بادبادکی در جست و جوی رنگ آبی.

چه خیالی چه خیالی ..... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است

پی نوشت. بادبادک های آقای رومن گاری و شعرِ آقای سهراب سپهری. ترکیبِ محشری است. «صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.»

۱ نظر:

  1. I was laying in bed one night and I thought ‘I’ll just quit — to hell with it.’ And another little voice inside me said ‘Don’t quit — save that tiny little ember of spark.’ And never give them that spark because as long as you have that spark, you can start the greatest fire again

    پاسخ دادنحذف