دیشب اشکم دمِ مشکم بود. دلهره ی درس های نخوانده و کارهای بر هم تلنبار شده و شکوایه ی استاد از کوتاهی هایم و البته راهنمایی های مهربان اش که دردشان بیش از شکایت اگر نباشد کمتر نیست و دخترکِ کمال گرای درون که ملامت کنان با ملایمتی قضاوت گر نشسته بود کنجِ دلم و می دانی، همین ها کافی بود. اشکم دمِ مشکم بود و دوستی بود که دارد یادم می دهد که محکم بودن و بزرگی به اشک نریختن یا نهان کردنِ اشک های ریخته نیست. داشتیم حرف می زدیم. چشمهایم تر شده بود که گفتم اش اگر کمی بیشتر ادامه دهیم اشکم در می آید. گفت رها کن. بعدش آرام می شوی. رها کردم و نشستم به نظاره ی خودم که چه طور اشک ها بی صدا بر صورتم جاری شد. و بعد هق هق. و بعد لرزشِ شانه ها. با صورت نمناک رفتم توی تخت، پتو را کشیدم تا زیر چانه ام بالا. خواب آرام و سریع در برم گرفت. صبح بیدار شدم. از غصه خبری نبود. انگار در همان اشک ها آب شده بود، بخار شده بود. من انگار نه انگار که شب قبل، مثلِ عزیز-از-دست-داده ها گریه کرده باشم. صبح پاشدم. خیلی آرام. به طرزِ غریبی بازیِ "مرا از دست دادی و دیگر باز نمی گردم"ِ زمان بَرَم کارگر نبود. نشسته بودم و کار می کردم. هر چه که از دستم بر می آمد. و زمان انگار دید بازی اش بی اثر شده، قدم آرام کرد. شاد بودم. کمی نگران بودم. اما نگرانی ام اندوهناک نبود. نگرانی ام از آن دست بود که تمامِ حواسم را معطوف کارم می کند. یک جور تمرکزی که خیلی وقت بود کمتر تجربه اش کرده بودم. یک جور تشنگی، اشتیاق. بیداریِ بی ملال. شاد بودم. عمیقا شاد بودم. غصه ی روزهای اخیر سردم کرده بود. بعد امروز صبح گرمایی زیر پوستم دویده بود. توی رگهام. با خودم فکر کردم که شاید راست باشد که آدمی همه چیز را به متضادش می سنجد. که بی غم، درکی از شادی نخواهیم داشت. روزم به شادی گذشت. و حالا نشسته ام و فکر می کنم به این همه گنجایش یک روز برای سرشار بودن از هستی. از شادی. یک گپ و گفت خوب، به کار گرفتن ذهن و فهمیدنِ چیزی جدید، و از سرگردانی و درجا زدن گذشتن. و موسیقی. گروه کُر دانشگاه واقعا تجربه ی بی نظیری است. امروز تمامِ این را تمرین کردیم. کمتر از یک ماه به کنسرت مان مانده.
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است...
من هم همین طور آقای سهراب. حتی شاید بیشتر.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر