۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

چهل و نه

روزهایی هست که رازی در دل شان هست و آن راز متمایزشان می کند. روزی مثلِ امروز.

هوا چند روزی هست سرد شده و آدم پاش را که از خانه بیرون می گذارد سرما نیش می زند روی پوستش. از همه ی لباس ها رد می شود و می رود می نشیند یک جایی زیرِ پوست آدم. متراکم می شود روی شانه ها و کمر. بعد یک لرزی می اندازد به جان آدم. تشدید می کند حال آدم را. غم و نگرانی توی دل باشد، با این سرما می شود اندوهِ دو عالم. خوشی اگر باشد، با این سرما می شود یک جور ارتعاش شعف ناکِ بندبندِ بدن.

امروزم به رخوت گذشت. بی آنکه حس کنم یک روز زندگی کرده ام، الان شب است، دیروقت و من نه حسرتی دارم نه نگرانی ای. یک جور آرامش غریبی که می گذاردم ببینم که من چه تمرین هام را امشب تمام کنم چه نه، ارزش پیاده روی فردا صبح ازشان بیشتر است و جایی برای نگرانی نیست. آرامم و آسوده.
حافظ ورق می زدم. نگاهم خورد به این:

شرابِ تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
مگر یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

من بی شرابِ تلخ، مستم انگار.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر