۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه

پنجاه و یک

آمد و یک جمله گفت. هنوز جاش زُق زُق می کند. پرسید دلگیری ازم؟ گقتم نه. گفت آخر فریده آدمی نبود که بی خبر بماند از حالِ آدم. هر چه قدر هم آدم بی مرامی کند. یک آن دیدم چه قدر عوض شده ام. نوشته ی آقای سی  و پنج درجه را دادم بخواند. عوض شده ام و کاری اش نمی شود کرد. آن طور بودم. راست می گوید. این روزها اما همه چیز آرامشِ یک بعد از ظهر تابستانی را دارد؛ دراز کشیدن روی چمن، زیر سایه ی یک درخت. رخوتی که می چرخد در رگ های آدم. پلک ها سنگین می شوند و نقش خیال می آید پشت شان. در عزلت پشت پلک های بسته. آدم تنها است. تنها تماشاچیِ بازیِ خیال هایِ پراکنده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر