۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

هفتاد و سه

یک شب هایی هم هست که آدم نه که خوابش ببرد، نه، بیهوش می شود و نظم نوشتن هاش به هم می خورد.
دیروز روز ملایمی بود. استرس کارهای عقب افتاده به کنار، و اندوه دیدنِ آشنایی قدیمی که پسِ شوخی های معمولش حالا انگار غمی نهان بود...
روز ملایمی بود با گپ و گفت هایی دلنشین و خوابی چنان عمیق...
دلم گرفته انگار. نه خیلی. کم. اما عمیق. نمی دانم چرا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر