۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

پنجاه و پنج

آدم است دیگر. یک وقت هایی دلش می خواهد سرمای زمستان شلاق بزند روی پوستِ صورتش بلکه بیدار شود از بی حسی ای که زندگی اش را دارد می بلعد. دلش می خواهد بنشیند توی کافه و زُل بزند به آدم هایی که می آیند و می روند و لبخند بزند به تمام غریبه ها. دلش می خواهد به آن آدمی که دم در کافه ایستاده و سیگار می کشد و کتی پوشیده که انگار از توی کمدِ بابا برداشته، برود بگوید اجازه می دهید بغل تان کنم؟ بابای من کتی داشت عینِ مال شما. من الان یک سال و نیم است که بابام را بغل نکرده ام.

به جای این ها ولی می نشیند توی کافه و کتاب می خواند با نیم نگاه های دزدانه ای به آدم هایی که می آیند و می روند. بعد هم وسایلش را جمع می کند و از توی کافه می آید بیرون. بعد تا ساعت ها با خودش فکر می کند از چه ترسیدم که نرفتم بهش بگویم. و بعد با خودش فکر می کند که اگر فکر می کرد داری گدایی محبت می کنی چه؟ بعد به خودش نهیب می زند که خودت فکر می کنی این کار گدایی است. وگرنه که گورِ بابای افکارِ غریبه ای دمِ در کافه که کتی شبیه کتِ بابا تن اش بود و سیگار می کشید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر