۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

چهل و پنج

بیل زدن آدم ها را به هم نزدیک می کند. یک ترم با هم آواز خواندیم. صداهای پخش و پلایمان به هم آمیخته. صداهامان به هم نزدیک شده. اما خودمان نه. آدم گاهی باید یک بیل بردارد برود زمین شخم بزند با یک جمع. یک مزرعه ی بزرگ. آخرش، حسابی که عرق از سر و روی همه سرازیر شد، بساط و نان و پنیر را پهن کند و بنشینند دور هم. بیل زدن آدم ها را نزدیک می کند به هم. مگر اینکه نخواهند. باورم نمی شود این طور کم رو شده باشم. تکان نخورم از جام. نروم سرِ صحبت باز کنم با کسی. مرا چه می شود؟ یک ترم گذشته ولی در این یک ترم، در این هفته ای یک بار دور هم به عشقِ آواز جمع شدن هامان، با کسی انگار گرم نگرفته ام. پیری این طور به سر آدم می آید؟ با ترس از غریبه ها؟ با زدنِ برچسبِ غریبه روی آدم های جدید و نزدیک نشدن بهشان و منتظر نشستن که بیایند سرِ صحبت را باز کنند با آدم؟
فردا اجرامان است. گروه کر دانشگاه. بعد من همین طور که می خواندیم دیدم هر چه قدر که صدای من با صدای بقیه رفیق شده، من دور مانده ام انگار. بعد یاد فریده ی پنج سال پیش افتادم که سرِ اولین کلاس دانشگاه، میز به میز رفتم گفتم سلام من فریده ام تو کی ای.
چه دورم از آن فریده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر