پر می شوی از تردید. آن قدر که می رسی به مرز گفتن. و می نشینی در معبر کتابخانه و کلِ قصه را برای رفیق عزیزی در آن سوی دنیا تعریف می کنی. و همین طور که تعریف می کنی، ذهنت به داروی بی تفاوتی دردش را تسکین می دهد. و بعد می گویی به خودت و به آن رفیق. که همین دیگر. یک قصه ی جالبِ دیگر که قصه ی من نیست. قول می گیرد ازت که بروی برای خودت یک جای جدید را ببینی، بعد بروی یک کافه ی جدید، چیزی بخوری که پیش از این هیچ وقت نخورده ای. توی کتابخانه ساعتی چُرت می زنی و بعد می روی آن جای جدید. مغازه ی تاشن که نزدیک دانشگاه است. پوستر ها و کتاب هاشان را ورق می زنی. خوشحال می آیی بیرون. با یک لبخندِ گنده توی دلت که به هر بهانه ای راهش را می کشد می آید بی اعتنا به اینکه کجایی، پهن می شود روی صورتت.
چند ساعت بعدتر، قصه می آید، به پیامکی، تقّه ای می زند به در که هی، من هنوز هستم. قصه ی تو. تردیدها می روند کنار. احتیاط جاشان را می گیرد. بعد احتیاط هم محو می شود. تو می مانی و فاصله ای که هست و کم نیست. تو می مانی امیدِ ساختنِ پل.

هممم
پاسخ دادنحذففریده کنجکاویمو تحریک کردی