۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

پنجاه و هشت

چشم های سیاه مثلِ داغ می مانند. از بس که بی انتهان، از بس که قصه توی بی نهایت شان هست. حالا من مانده ام و چشم های سیاهی که یک دو بار نگاهم بهشان گره خورده و بارِ آن همه رازی که توشان بوده. پاک نمی شود. می سوزد. می سوزاند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر