یادِ ناتاشا و پی یر رهایم نمی کند. ناتاشا که مهجور مانده و سرد. در آن میانه که از هر سو سرزنشی بابتِ خطایی که ممکن بوده مرتکب شود بر سرش نازل شده، پی یر می آید و یک جمله می گوید، با آن محبت معصومانه اش. آندره رها کرده ناتاشا را و ناتاشای همیشه سرزنده، نه دیگر دل و دماغ آواز براش مانده، نه شوقی به رقص و نه حتی خنده ای از ته دل، بی دغدغه. بعد، در چنین حالی که ناتاشا، نیمه مرده است و خیال می کند دیگر عشقی به زندگی نخواهد دید، پی یر می آید می گوید اگر من مردِ آزادی بودم همین جا زانو می زدم مقابلت به ابرازِ عشق. و می رود. و ناتاشا لبریز از شادی و قدرشناسی می ماند، هرچند عشق را به اشتباه ترحم خوانده.
امروز بالاخره برای اولین بار از موقعی که آمدم اینجا کتابی را به سرانجام رساندم. یان آندره آ اشتاینر، مارگریت دوراس. چه قدر من زیباییِ ساده ی نوشته های این زن را دوست دارم.
دیشب خیلی کم خوابیده ام و الان یک حال خوشی ام. مستِ خواب.
یک کلمه و بازی های حیرت انگیز ذهن. گفت تاریخ. بعد ذهن من رفت در تاریخی به روایتِ آقای تولستوی و جنگ و صلح.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر