یک نفر باید بنشیند دوباره دسته بندی کند بیماری های مسری را در این دنیای ارتباطاتِ مجازی. یادم نمی آید آخرین باری را که سرماخورده ام به خاطرِ سرفه ی بغل دستی ای، یا عطسه ی همسایه ای. با این حال فراوان اندوه به جانم نشسته به خواندنِ تعبیری از رفیقی جایی. مهم نیست که چند وقت است همدیگر را ندیده ایم یک چندین هزار کیلومتر بین مان هست. یا اینکه بارها خونم جوشیده بر وصفی، یا خیالِ عجزی یا شرحِ حماقتی. از خشمِ روایتگر، یک قطره هم می افتد به جانِ من و داغم می کند. تو بگیر خفیف تر، سرایت است به هر حال. امروز هم مثلا یکی نوشته بود یک جا:
«مامان با بغض: اينو عوضش كن...ناراحتم مي كنه
من: چرا؟
مامان: ياد تو مي افتم
من: منكه جلوت نشستم
مامان: ايران هر وقت اين اهنگو مي شنوم گريه مي كنم... تو هميشه اينو گوش مي دادي»
از کسی که این ماجرا را که نوشته خیلی وقت است بی خبرم. ده سال تقریبا. امروز هم از سرِ تصادف و اینکه یکی دیگر یک چیزی پای این نوشته بود چشمم افتاد بهش. با این حال تلخیِ کامش نشست به کامم. به همین سادگی. دنیا خیلی کوچک شده. دیگر قرنطینه هم جوابگو نیست.
پس نوشت. یک چندی می روم یک جایی که نه اینترنت باشد نه تلفن. مرخصی از هیاهو. تا دوشنبه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر