سابیدنِ گوشه هایی از خانه که دو سال است دور از دست بوده اند بدجور از پا می اندازد آدم را. خوبی اش اما این است که آدم چیزهایی از گذشته را پیدا می کند که فراموش شده بودند. و این بار نه فراموش که به اختیار رهاشان می کند. این طور دیگر روحِ سرگردانی نمی شوند در زندگی، که گیج و منگ سر بخورند این سو و آن سو پیِ هدفِ ناتمامی که حتی به یادش هم ندارند. دو روز سابیدن و گرد گیری انگشتانم را حسابی خسته کرده. دیشب به خودم آمدم دیدم نصفه شب شده و جانی نمانده برای نوشتن. بهانه می آورم. تنبلی است دیگر. شاخ و دم هم ندارد. فکرم می رود به پنجره های نزدیک به آسمانی که دیده ام. به اینکه شاید یک ماه دیگر نشسته باشم برشان. شاید. بگذریم. خوشیِ نقدِ امروز، فدای شایدِ فردا؟ گورِ بابای شاید ها. خوشیِ لحظه و رویای اکنون. کلا خوشم امروز. خیالم که می روم گلدانِ محبوبم را می گذارم لبِ پنجره. یا شاید گوشه ی طاقچه ی آشپزخانه. و دیوارِ سیاهِ آشپزخانه را پر می کنم از شعرها و یادها. ای وای از صدای کشیده شدنِ گچ روی تخته سیاهِ دیوار. من امشب پر از رویام. شبح های دیروز را که رها کردیم کلی جا باز شده برای خیال.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر