۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

پانصد و پنجاه و دو

می نشینیم بیرون. دم غروب است. شب می آید و تمامِ صداهاش. گوشم به قورباغه هاست و جیرجیرک ها. گپ می زنیم. من اما خیالم پیشِ جک و جانورهای پنهان در تاریکی است. همین غروب برای وسوسه کردنم به حومه نشینی کافی است. این همه زندگی توی حیاط پشتی باشد، آدم چه کم دارد؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر