این شب ها خواب می بینم. خواب دیدن برای منِ مأنوس به خواب های بی رویا، نشانه ای است بر عبور از سلامت و آرامِ ذهن. دغدغه ی خانه پیدا کردن بدجور گریبانم را گرفته. فقط آن نیست احتمالا. جمعِ چیزهای کوچک است که هر کدام اندکی از قوای ذهن را می جوند. کار و نگرانی برای بیماریِ او و اینکه چه خواهد شد در یک ماهه ی آینده و در شش ماهه ی آینده و کلا همین چیزهای کوچکی که روزمره ی این ایام اند. گمانم جنب و جوشِ تنم کافی نیست. فردا بروم ورزش. شنا کنم یک ساعتی. نیازم است امشب. کاش همین الان می شد تن به آب زد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر