۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

پانصد و سی

کارها وقتی کش می آیند، شور و شوقِ آدم که می خوابد، همه چیز می رود به ورطه ی خطرناکِ بی حوصلگی و فراموشی. بعد یک روزی می رسد که آدم با خودش قرار می گذارد یک کاری را که این همه وقت افتاده به روال بی حوصلگی، انجامش بدهد و خلاص. امروزم این طور بود. نشستم بالاخره پای کاری که از اول هفته پشت گوش می انداختم. الان تمام شد. گیرم که نصفه شب باشد و من هنوز نشسته باشم توی این ساختمانِ خالی سرد. گیرم نصفه شب باشد و من خوابم بیاید و هنوز متروهای یواش تر از معمولِ نیمه شب، به انتظارم. گیرم که فردا یا پس فردا کارم را پس بفرستد با هزار و یک ایرادِ کوچک و بزرگ. گیرم همه ی این ها باشد که هست. هیچ کدامش اثری بر منِ خوشحالِ پیروزمندِ این لحظه ندارد. بروم ولی که متروی خسته ی نیمه شب شوخی بردار نیست و بازی هاش طاقتِ آدمِ به انتظار ایستاده ی خسته را گاهی از پا می اندازد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر