نوشته بود:
«جورج لوکاچ بعد از آنکه مارکسیست-لنینیست شد و خود را به امواج انقلاب 1919 مجارستان سپرد به شدت از ماکس وبر - که پیشتر رابطهی فکری و عاطفی عمیقی با او داشت - فاصله گرفت. او همان زمان به همسر وبر نوشت که گمان نمی کند فاصلهای که میان او و وبر افتاده است دیگر پُر شود. وبر اما در آخرین نامهاش به لوکاچ نوشت: «هر آنچه ما را از هم جدا میکند با دو سه کلمۀ انسانی و مشفقانهای که به هم خواهیم گفت از میان خواهد رفت». وبر پیش از آنکه فرصتی برای بازسازی آن دوستیِ قدیمی دست دهد در 1920 مُرد.»
نه این آدم ها را می شناسم از نزدیک، نه می دانم این روایت چه قدر معتبر است. با این حال، این ماکس وبری که توی این روایت هست عجیب به دلم می نشیند. بک طوری که انگار خیلی نزدیک است. آدمی که مزه ی جدا شدن از کسانی را چشیده به هر دلیلی، و هنوز امیدش زنده است که «هر آنچه ما را از هم جدا میکند با دو سه کلمۀ انسانی و مشفقانهای که به هم خواهیم گفت از میان خواهد رفت».

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر