۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

پانصد و یازده

این را نشستم نگاه کردم باز. روز به روز و سال به سال آدم هی می رود بالاتر و هی خاطره هاش غرق می شوند پسِ ذهنش. بعد الان که من مثلا با این ربع قرن تجربه اینجام و این همه خاطره موج می خورد توی ذهنم، نیم قرن و یک قرن که برسم چی می شود؟ نمی دانم فراموشی برای فراموش کننده دردناک تر است یا برای فراموش شونده. گمانم هر کدام بار خودشان را به دوش باید بکشند. تنهایی اش است که آدم را زمین می زند گمانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر