توی قصه ها و افسانه ها، گمانم توی قصه ی سندباد هم باشد جایی، یک موجودی هست که به شکلِ یک آدمِ پیر ظاهر می شود. یک طورِ نحیفی که دلِ آدم به درد می آید آن طور که مانده وسطِ راه. بعد از آدم می خواهد که بگیردش به کول و یک چند گامی راه ببردش تا پاهاش کمی جان بگیرد و دوباره بتواند راه برود. ولی وقتی که جا خوش کرد بر پشتِ کسی، دیگر پایین نمی آید. می ماند و الان یادم هم نیست راهِ چاره اش چه بود. چند روز پیش یادش افتادم. بعد شگفت زده شدم از این همه حکایتی که در آفرینشِ این موجودِ افسانه ای هست. آدم است دیگر. آزارهای دور و برش را می خواسته بریزد توی قالبِ یک موجودی که ملموس تر باشد. همین ماجرایی که توی کتاب های علمی تر اسمش می شود سلطه جویی. از آن روز هی فکر می کنم که راهِ حلی که به ذهنِ نیاکانِ ما رسیده بوده چه بوده. هی کنکاش می کنم توی خاطراتم بلکه یادم بیاید که آن قسمت از سندباد به کجا رسید و سندباد چه طور از شرش خلاص شد. یادم نمی آید ولی. حتی اسم آن موجود هم یادم نیست که بروم توی اینترنت بگردم پی اش. خلاصه بد بساطی است، که آدم یک چیزی این طور محو ولی این قدر سمج بیاید توی ذهنش.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر